تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر - توپ بارانی

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام

:"اونوقت شما دقیقا مسئولیتتون تو اصفهان چیه؟"
:"من مسئول یکی از واحد های ضد هوایی اطراف نطنز هستم"
:"بله..فرمودید اما یه توپ ۲۳ هم یک واحد هست٬اتشبار هاوک هم یک واحد هست٬شما مسئول کدوم واحدید؟"
:"نه من واحد توپ زیر فرمانمه٬طراف نطنز"
:"اتفاقا ما امدنی از کنارشون رد شدیم...اطراف بزرگراه پر از واحد های ضد هوایی است"
کمی مشکوک شده است سعی دارد بحث را کنترل کند٬اما من تصمیم دارم به سبک معلمها چنان بکوبمش که دیگر تصمیم نگیرد حال مرا بگیرد.

*******
:"بله اقا جواد سروان هستند٬نیروی هوایی...از مسئولین واحد های ضد هوایی اطراف نطنز"
در دلم دارم به روح پدر مادرم فاتحه می خوانم که در زبان این احمق انداخت که من هم از اطلاعات هوایی بی بهره نیستم...
:"اقا "ح" اقا جواد اطلاعاتی دارند که در هیچ مجله ای نیست"
زیر چشمی نگاهش می کنم.از ان جوانهای پر مدعایی است که ستوان ۳ است (درجه اش را روی کتش دیدم!بر خلاف بقیه)و از نادانی اطرافیان اساسی سوء استفاده کرده است و اگر قدری پر روتر بود خودش را فرمانده نیروی تازه تاسیس دفاع هوایی معرفی می کرد.او هم شنیده من معلمم و تصمیم دارد از یکی از هم سن و سالانش رو کم کند!

*******
:"من این عکس ها رو با موبایلم از همون مناطق گرفتم..این الان چه توپیه؟"
عکس را که نشانش می دهم حس می کنم گرم شده است و احساس کرده جدا باورش کرده ام و به اطلاعاتش اعتراف!
شروع به توضیح می کند:"بله این واحد ۲۸ هست از سمت غرب که رد می شید این واحد دیده میشه! اینا توپهای ۲۳ هستند اونم رادار وسطشه که به هم لینک شدند تا در برابر ای سی ام مقابله کنند اینا کلا توپهای قوی ای هستند که می تونن هر هدفی رو تا ارتفاع ۴۰۰۰۰ پا بزنند نمی دونم می دونی یا نه...!"
میان توضیحاتش نگاهش به نگاهم گره می خورد!با تمام وجودش می فهمد که فهمیده ام دروغ می گوید! به اطراف که نگاه می کند می بیند تمام اطرافیانش منتظرند من بگویم :"به به! چقدر شما می فهمید..."

********
کم کم احساس می کنم نامردی کرده ام!
با تمام وجودم محتویات مغزش را می بینم که در حال فعل و انفعال است تا مطمئن شود تمام اموخته هایش در مورد ضد اطلاعات را به کار گرفته است اما هنوز احساس می کند جایی در حرفهایم سوتی داده ام...نگاهش عذر خواه نیست٬بیشتر شاکی است که چرا دست کثیفش را رو کرده ام٬اما من عادت ندارم به هر بچه دماغی ای جواب پس بدهم!

******
:"شما الان دوره های ضد اطلاعات رو گذروندین؟"
:"بله...چطور مگه؟"
:"چون من از تاسیسات نظامی عکاسی کردم ! نمی خواین منو به ضد اطلاعاتتون معرفی کنین؟"
با حالتی که انگار به من لطف کرده است می خندد:"نه...خوب شما دوستید!خطری نداره"
احساس ببری را پیدا کرده ام که یک گوسفند در دامش افتاده و دارد با او بازی می کند...حس رفاقتم با حس ببر بودنم برخورد کرده است!!! اما او مرا هم مثل خودش گوسفند پنداشته! تصمیم می گیرم ببر باشم!
:"البته خوب کردید معرفی نمی کنین چون اینا عکس های اطراف نطنز نیستند اینا عکس های سیستم اب رسانی بارانی در المان هست٬اینم پرچم المان ! اینی که شما توپ ۲۳ دیدید لوله باران هست! اینم رادار نیست این مخزن تعادل فشار اب سیستم هست!"
رنگش سفید شده...دلم به حالش می سوزد اما حیفم می اید نیمه جان رهایش کنم!باید خلاصش کنم.
:"در ضمن توپ ۲۳ با رادار لینک نمی شه! اونی که رادار داره توپ ۳۵ اسکای گارد هست.هیچ توپی برای ای سی ام٬همون جنگ الکترونیک استفاده نمی شه! کدوم توپی ۴۰۰۰۰ پا رو می زنه که توپهای ۲۳ مال ۵۰ سال پیش بزنن؟؟"
می خندد٬من هم می خندم:"شما درجه تون چیه؟"
:"من معلمم"
:"باور نمی کنم...درجه تون چیه؟نظامی هستید؟"
:"نه اقا جان معلمم"
:"محاله...مسخرم نکن"
رفیق عشق اشاره می کند و من می ایستم:"خوب عمو جان...سال خوبی داشته باشید...ما رو هم دعا کنید..."

*******
دارم کفش هایم را می پوشم اما او هنوز گیج است:"شما نظامی هستید...مسخرم نکن"
می خندم:"شما باور نکن...من معلمم"
به سمت ماشین که می روم صدای مادرم را می شنوم:"این هنوز دهنش رو باز نکرده...اگر باز کنه می بینی که از استاده تو هم بیشتر حالیشه...نمی شناسیش..."

*******
ب*الف۱)یاد دوستی بخیر که شبی به من گفت:"تو حماقت نکردی...خیانت کردی...به تمام شهدا خیانت کردی...به تمام ارمانهات خیانت کردی..."

ب*الف۲)عید همه مبارک

یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط داداش کوچولو  |