سلام
(جریان برمی گردد به سال ۸۳!کاملا واقعی است ! بدون هیچ دخل و تصرفی)
داريم با تمام توان شربت پرتقال ميان مردم پخش مي کنيم!
هيئت کمتر از سي دقيقه ديگر راه مي افتد و ما(تقريبا ۲۰ نفر) مسئوليت داريم با جذب مردم به سمت ايستگاه صلواتي جلوي ازدحام مردم جلوی مسجد را بگيريم!
*******
:"اقا از کجا خريديد؟من خانومم ويار داره مي گه الا و بلا از اين شير کاکائو ها مي خواد!"
کار از پدر و پدر بزرگ صالح و صادق گذشته!!! الان در حال اباد کردن جد سومشان هستم!!
*******
تا الان هم نزديک ۳۰ ليتر شربت پرتقال ميان مردم پخش کرده ايم و انقدر گرم کاريم که در سرماي شديد هوا با يک پيراهن هنوز احساس گرما مي کنيم ! مضاف بر اینکه مسئول ایستگاه(یعنی بنده حقیر) هم سینی دست گرفتم و اصلا اطلاعی از داخل ایستگاه ندارم!!!
حميد خودش را به من می رساند و زير گوشم زمزمه مي کند:"فقط ۵ ليتر ديگه شربت داريم!"درجا می ایستم و کمي فکر مي کنم ناگهان متوجه منظورش مي شوم!پنج ليتر يعني دو کتري! زمزمه مي کنم:"بدبخت شديم رفت!"
******
البته ما موفق شديم وظيفه مان را درست انجام دهيم !يعني نزديک ۵۰۰-۶۰۰ نفري که هميشه جلوي در مسجد و هنگام خروج هيئت ازدحام مي کردند را جذب ايستگاه کرديم! اما بدبخت هم شديم! چون الان تمام ان ۵۰۰-۶۰۰ نفر را بايد با ۲ کتري شربت جواب بدهيم!
*****
سريع ۲ تا از بچه را مي فرستم از يکي از مغازه هاي رفقا ۴-۵ تا قوطی پودر شربت بگيرند! اما کسي را
مي بينم که مثل پتک مخم را مي پاشد به ديوار!محمد رضا!صاحب همان مغازه!
:"حاجي!نداريم پودر شربت!همشو استفاده کرديد!"
با خشم نگاهش ميکنم:"من حاجي نيستم!بار ۲۰۰۰" اما يخ مي کنم!
:"شربت نداريم!"شب عاشورا از کجا شربت گير بياريم؟
*****
هنوز کتري دوم تمام نشده ! يعني هنوز ۴۰ ثانيه فرصت هست!ناگهان صادق و صالح جلو مي ايند:"شير کاکائو مي خوايد؟" برمي گردم و نگاهشان مي کنم:"نه بابا چه وقتشه صادق؟"
مي خندد:"من صالحم!بار ۲۰۰!!! اره الان وقتشه!نزديک ۵۰ ليتر داريم!"گرم مي شوم!خون دوباره به رگهايم بر مي گردد!
:"۵۰ ليتر؟...کجاست؟"
:"اونجا...روي نيسان"
يک ديگ بزرگ روي يک نيسان ابي که از رويش بخار بلند مي شود به من چشمک مي زند!
خنده ام مي گيرد:"امام حسين ابروي نوکراش رو نمي بره!!"
*******
پارچ ها در حرارت شير کاکائو جواب نمي دهند! بايد از کتري استفاده کرد! سريع کتري ها را با سيني هاي ليوان يک بار مصرف اعزام مي کنم به طرف ديگ .
محمد رسول از طرف حاجي "خ" مسئول هيئت و علم دار اصلي با يک دست مريزاد اساسي دستم را مي فشارد و سربند سرخ "يا حسين"را مي بندد روي پيشاني ام!مي گويد:"عالي کار کرديد...هيچ ازدحامي جلوي مسجد نبود...هيئت با نظم و ارامش امد بيرون!"
قطرات اشک در چشمم حلقه مي زند و تازه مي خواهم احساساتي بشوم که او مي گويد:"اينا چرا اين مزه ايند؟" و ليوانش را به سمتم دراز مي کند.با شک مي گيرم و شيرکاکائو ها را مزه مزه مي کنم!
مزهء شيرکاکائو ميدهد!اما با کمي اختلاف!کمي دقت مي کنم و متوجه ميشوم!ته طعم پرتقال دارد!طبيعي است در کتري اب پرتقال پخش کرديم و اين طعم ريشه اش انجاست.
******
کسي با شرم جلو مي ايد:"اقا شما مسئول اين ايستگاهيد؟"
دو دلم!حسي مي گويد قرار است تمام لذت کار کوفتم بشود!:"بله...متاسفانه"
:"چرا متاسفانه؟کارتون عالي بود...فقط ادرس جايي که اين شيرکاکائو ها رو گرفتيد بگيد!"
:"چرا؟مشکلي داشتن؟"
:"نه...والا من خانومم حامله است...ويار داره...از اين شيرکاکائو ها خورده ! ميگه اسانس پرتقالش دیوونش کرده ! بازم می خواد ! مي خواد براش يه پارچ گير بيارم!"
:"به خدا اخريش همينه ...اره ! به گمانم فقط همين ليواني که دستمه مونده باشه..."
با نگاهش که مواجه مي شوم ليوان را مي برم جلو:"بفرماييد...انشالله شب بعد با پارچ ميدم!"
با شرم ليوان را مي گيرد و به طرف زني مي رود که سمت ديگر منتظرش است...
ب*الف?)اقاي قرائتي ميگفت:"ظهر عاشورا گفتم حضرت شمر عليه السلام!"
حالا مدتهاست از جلوي هر ايستگاهي رد مي شوم که شير کاکائو مي دهد در شيرکاکائو ها پي طعم پرتقال ميگردم و با خنده مي خورم!
ب*الف?) ان سال نه از شربت ايستگاه خودمان خوردم نه از شير کاکائو...جز همان مزه مزه کردن!
اما ان سربند سرخ "يا حسين"را که مال علم دار بود تا يک سال داشتم و به عينه اثرش را در جاهايي ديدم!بعد ها ان سربند را به مادر يک بيمار سرطاني دادم!ميگفت:"وقتي به سر پسرم بستمش اروم شد...شب تا صبح اروم خوابيد و فردا هم با همون ارامش رفت..."
ب*الف?)غزه...خون...گل کوچک...مغز کودکان...يادتان نرود!:"يا للمسلمين..."
يا حسين...
يا علي
