خاطرات پدر و مادر مال گذشته اند...
تو باید رو به اینده ای که می سازی قدم برداری...
تو باید زخم های بابا و مامان را به فراموشی بسپاری...
اری...
فراموش کن بابا چقدر خون دل خورد تا بابای تو شد
فراموش کن پدرت برای هر ثانیه با تو بودن چه زجر ها کشید
فراموش کن مادرت چه نذرها که برای رسیدن به این روز ها نکرد
این قانون است
دیروز مال ما بود...
امروز مال ما و تو...
فردا فقط مال تو...
به یاد داشته باش...
همیشه خدایی هست!
خدایی که حق را به حق دار می دهد!
و خدایی که نه مسافران را در کویر و نه رفیقان عشق را تنها نمی گذارد!
بابایی من!
روزی خواهی خواند که چه روز ها بر بابا گذشت تا بر مامان سخت نگذرد!
روزی این نوشته ها را خواهی خواند که گرد پیری بر سر پدر و مادرت نشسته است!
روزی خواهی خواند که بابا و مامان جنگیدند تا "من"و "تو" شان "ما" شود و "من ِ او"شان تو شوی!
فرزندم
تا تو هم رفیق عشقت را بیابی
روزی من و مادرت تو را به خدا خواهیم سپرد
یا همسفربا کویری بیابی تا در تنهایی هایت مونست باشد!
ب*الف۱)بخشید که دیر شد ! الان که این پست رو می خونین دلیل این تاخیر خیلی زیاد رو می فهمین!
ب*الف۲)دوستی میگفت:"زود احساس پیری کردی!همش ۲۳ سالته!"گفتم:"بچه یعنی برید کنار تاریخ انقضاتون گذشت!!"
یا علی
