تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر - ماموریت

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

این کار ، کار تو بود!
با اثر انگشت یا بی اثر انگشت
با شاهدزنده یا با دکتر سیستانی مرده!
با مدارک امضا شده یا با دستورات شفاهی!

حالا فرض کن بوی سیربود...
یا بوی بادام تلخ
یا به قول بنده خدایی :"بوی باقالی"
اصلا فرض کن بو نمی دهد...


فرض کن با هواپیما های سمپاش المانی امدند!
یا با گلوله هایی که از توپهای یوگسلاوی شلیک شده بودند!
یا هلی کوپتر های بل ۲۱۴ امرکایی
یا موشک های کاتیوشای روسی!


فرض کن از تولیدات کارخانه سامره بودند
یا از محصولات کارخانه اربیل
یا هنر کارخانه سید صادق!
یا واردات مستقیم از بلژیک...

فرض کن متخصصین روس به تو کمک کردند
یا کار شناسان المانی
یا ژنرال های اسرائیلی
یا اساتید مصری

مهم ماموریت تو بود که انجام شد!
حلبچه از هر موجود زنده ای پاک شد!
تا کنت تیمرمن هم در کتاب سوداگری مرگ به جنایت تو نگاه نکند و بگوید:"ایرانیان از تصاویر این عملیات حداکثر استفاده تبلیغاتی را کردند..."

تا جهانیان بدانند تو انسان نیستی!
گرگ هم نیستی!هیولا هم نیستی!
تو نوع جدیدی از موجوداتی:
(پستانداران...مهره داران...ابزیان...صدامیان...)

هر کدام که بودند دهها هزار رزمنده ایرانی و صدها هزار زن و بچه کرد روی پلی به نازکی مو و تیزی شمشیر با تو ملاقات خواهند کرد....

ب*الف۱)صبر کردم تا الان که بتوانم یک اپ اساسی بکنم که شد این!

ب*الف۲):"بوی سیره...نه بوی بادوم تلخه..."
             :"گور پدر بو ها....ماسک نداریم!چفیه اب بزنید..."

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:38  توسط داداش کوچولو  |