این جریان مربوط به یکی دو سال پیش است...زمانی که در مجله کودک مسلمان بلوچ وابسته به بسیج سپاه استان قلم می زدم...
یک نفر میانسال با لباس شخصی وارد اتاقم شد.اول متوجه امدنش نشدم خیلی ارام و خودمانی امد کنارم نشست:"سلام اقای...؟"
ریش کمی تا قسمتی سفید و نگاهی جدی و تا دلت بخواند خوش هیکل و خوش تیپ.
من که ناگهان متوجه حضورش شده بودم از جا بلند شدم و گفتم:"سلام من "ع"هستم"و ناگهان از خودم پرسیدم این کیه؟ ولی چیزی نگفتم...
با لبخند پرسید:"خوب...چه می کنین اینجا؟"
با ناراحتی گفتم:"چه می کنیم؟می نویسیم برای کی؟برای بچه بلوچ ها که بعد برن مجله های سپاه صحابه رو بخون بیان ما رو بکشن...به دستور کی می نویسیم؟ یه مشت سردار که به خودشون زحمت نمی دن یه سر تا اینجا بیان"
و ناگهان خودم فهمیدم خیلی خیلی تند رفتم. اما به روی خودم نیاوردم.سری تکان داد و بلند شد و ایستاد و رفت به سمت قفسه کتاب.
:"چرا اینقدر اینا خاک گرفته اند؟"
به من برخورد...مخصوصا که ان روز کلی کار کرده بودم و تمیزشان کرده بودم :"نه برادر من...خاک گرفته کدومه..قدیمین.جدید ترین کتابی که داریم چاپ ۸۱ هست...یعنی ۴-۵ سال پیش "و رفتم کنارش ایستادم :"ببینید خاک نیست...قدیمین.."و با دست کشیدن روی کتاب نشانش دادم که خاکی ندارد.
سری تکان داد و چند کتاب دیگر برداشت و یکی یکی ورق زد.نمی دانم چه حسی موجب می شد حرف دلم را بزنم.برگشتم پشت میز
:"بیا...کامپیوترمون پنتیوم ۳ ٬دوربینمون زنیت ۱۲۲ ٬اینترنتمون دیزلی...بعد کار هم میخوان"
:"اما می گن این سردار جدیده..."
:"اونم مثل بقیه...میاد و میره بعدشم میگه اقای فلانی نیروی خوبیه ها...بعدش اون اقای فلانی هم میره که برگرده چون جای دیگه ای نیازش دارن!!!"
:"حالا شما اینقدر بد بین نباش... خدا کریمه..."
ناگهان یادم امد که اصلا او را نمی شناسم:"البته حضور شما اینجا کمی جای سوال داره... پاسدار هستید؟ اسمتون؟"
":بسیجی هستم...یه بسیجی ساده...اسمم هم مهم نیست"
":خوب برای من مهمه...الان اینجا حاجی بیاد ببینه غریبه راه دادم دیگه هیچی..."
خندید و نگاهم کرد:"بله...حق با شماست" و با لبخند از اتاق رفت.
***********
حاج اقا "ع" امد داخل اتاق من
:"سلام..ببین اماده باش امروز سردار میاد اینجا"
:"سردار؟مگر سردار ها هم اینجا رو بلدن؟"
:"اره...سردار محمد زاده شدیدا روی کار ما حساسه...می خواد خودش وضع مجله رو ببینه...امکانات بده و ما رو به بعضی مراکز دولتی متصل کنه"
نیشم نا گهان باز شد و با تمسخر گفتم:"یعنی خط "ای دی اس ال "هم می خرن برامون؟به خدا حاجی با این کامپیوتر و اینترنت عهد دقیانوس پدرم در میاد"
حاجی خندید:""ای دی اس ال"هم می خره برات....تو بهش بگو...خدا کریمه"
**********
ساعت نزدیک ۷ شب بود .
بچه های کادر همه با لباس های فرم و تر تمیز ایستاده اند دم در و ما غیر کادری ها و غیر رسمی ها هم مثل بچه یتیم ها عقب تر ایستاده بودیم و سعی می کردیم توی دست و پا نباشیم.
لباس نماد "کودک مسلمان بلوچ" را هم تن یکی از رفقا کرده بودیم وکلی التماس کرده بودیم که جان مادرت ۱۰ دقیقه دم در بایست.
پاترول سپاه دم در ایستاد و حاجی پیاده شد ٬ بعدش سردار...همه بچه های کادر محکم پا به هم کوبیدند و ما غیر کادری ها هم سعی کردیم مودب تر بایستیم.سردار با حاجی یکراست به سمت داخل رفت و از کادری ها سان دید.به سمت ما هم سری تکان داد و به نماد مجله هم احترام نظامی گذاشت.
۱۰ دقیقه بعد و بعد از جلسه خصوصی ٬ جلسه عمومی بود که ما غیر کادری ها هم دعوت بودیم.
بالای میز سردار نشسته بود.ما یک طرف کادری ها یک طرف. از لحظه ای که دیدمش فهمیدم یک جایی دیده بودمش اما کجا؟یادم نمی امد...
همه یکی یکی بلند شدند و خودشان را معرفی کردند وقتی نوبت من رسید ایستادم که حرف بزنم که ناگهان شناختمش !! خودش بود فقط لباسش نظامی شده بود و ریشش کمی کوتاه تر!! شوکه شدم و مات!لبخند زد:"البته ما قبلا با هم حرف زدیم...اقای "ع" به گمانم یکی از بهترین نیروهای مجله هست...حالا شما فرض کن همو نمی شناسیم مثل بقیه..." نمی دانم زبانم چگونه چرخید٬ فقط مثل جن زده ها سرجایم نشستم...
ب*الف۱)فردایش تغییرات قابل باور نبود اخرین مدل دوربین عکاسی٬اخرین سیستم کامپیوتری٬خلاصه کلی دستمان باز شد و توانستیم فعالیت های بیشتری انجام دهیم...
ب*الف۲)۵ -۶ سال در مجله کار کردم و سرداران زیادی را دیدم که امدند و رفتند اما سردار محمد زاده در توجه به مسائل فرهنگی نگوییم بی نظیر لااقل کم نظیر بود.
شادی روح شهدای وحدت مخصوصا سرداران شوشتری و محمد زاده فاتحه مع الصلوات...
یا علی