تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام

دیروز با دو دوست در خیابان راه می رفتیم که اقای "ص" گفت:"این رقص جدید اومده! دیدیش؟"
ناخوداگاه سرم رفت روی گوشیش و به حرکات چند دختر مدرسه ای در کلاس خیره شدم.
"ع" که داشت به گوشیش نگاه می کرد گفت:"اگه ببینن چی؟"
"ص"پوزخندی زد و گفت:"مگه نشنیدی؟ممنوعه!گشتن گوشی ممنوعه...جرمه استفاده از قدرته!"
"ع" نگاهی به جفتمان کرد و گفت:"میگن امام زمان میان ما زندگی می کنه!شاید یکی از همین چندین هزار نفری که در طول روز از کنارشون رد می شیم امام زمان باشه!واسه اونم جرمه؟امدیم و یهو یکی برگشت گفت:گوشیتو بده ببینم ! تو هم فهمیدی طرف امام زمانه...نباید روت بشه کلیپهای گوشیتو نشونش بدی؟"

چیزی مثل صدای دنگ امد ! سرم گیج رفت و به چشم های نافذ "ع" نگاه کردم٫خندید و اشاره ای کرد ...معطل نکردم ارام از جفتشان دور شدم و شروع کردم به پاک کردن...

ب*الف۱)به این سایت حتما سر بزنید...

ب*الف۲)موبایلت را خوب بگرد٬شاید یکی از همین روزها...یکی از عابرین بخواهد ببیند در چنته چه داری

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط داداش کوچولو  | 

:"اره اقا کلی ادم کشتن...تو همین مشهد الان یه قبرستون هست فقط توش نیروها و هوادار های مجاهدین(شما بخوان منافقین) رو که اعدام کردند رو دفن کردن"
:"البته من با اعدام بمب گذار و قاتل موافقم ها!"
:"بمب گذار و منافق بله اما زن و مرد عادی...جوونای هوادار...فقط به جرم هواداری"
:"جالبه"
:"اره...نه سنگ قبری دارند نه هیچی...هیچ کس هم نمی اد براشون فاتحه بخونه"
:"می شه بریم ببینیم؟"
:"اره...همین پس فردا شب جمعه میریم نشونت میدم"

********
می گوید:"ایناهاش...ببین چطور دارن نگاهمون می کنن؟"
لباس ها همه اتو کشیده و باکلاس!عینک دودی و ریش دو تیغه...بدون هیچ ناراحتی ای از مرگ عزیز!به ما هم چپ چپ نگاه می کنند!انگار در لیست مدعوین نیستیم!
کم کم دارم مشکوک می شوم!نکند راست می گفت و اینها واقعا اعدامی باشند؟نکند اینهایی که دارند مرا چپ چپ نگاه می کنند واقعا اطلاعاتی هستند و قرار است اسم و عکس من فردا در اختیار حراست قرار بگیرد...زیر لب زمزمه میکنم:"عجب غلطی کردم!"
اما لباس یکی شان بلوچی است... شک می کنم!درست مثل زمانی که سر امتحان به راه حل مسئله شک می کنم!ناگهان حرکت دست یکی شان را می بینم بعد از خواندن فاتحه!حدسم درست بود!!!
تمام سوالات ذهنم جواب داده می شود:"خدا درستت کنه...! اینا که قبر اعدامی نیستن ! اینا قبر اهل سنتن...اهل سنت کلا سنگ قبر نمی گذارند! سر مزار مرده شونم نمی رن٫ کلا بد می دونن!!"
:"برو بینیم بابا تو هم حرفی میزنی"
شناختی که از بلوچها دارم مطمئنم می کند با احترام جواب سوالاتم را خواهند داد...
می گویم:"حالا من می پرسم تو ببین!"و به سمت همان کسی می روم که لباس بلوچی داشت.

*******
از کنار قبر های قدیمی رد می شویم...قبر های تازه ساز سه طبقه را هم پشت سر می گذاریم...می پرسم :"بازم باید بریم؟"
دشت کنار خیابان را نشانم می دهد:"ایناهاش...اینا همش قبر اعدامیای مشهده...ببین...نه سنگ قبر دارن...نه کسی میاد براشون فاتحه بخونه...زیاد این دور و برا افتابی بشی واسه تو هم اینجا یه اتاق می گیرن!"
به دشت نگاه می کنم...
شبیه قبرستان است ...
تپه های کوچک و سنگی...
بدون سنگ قبر...بدون نشانه...
هیچ کس هم نیست!حتی یک نفر...

*******
جلو می روم و می گویم:"چونه ملا؟"
(چطوری ملا؟)
با تعجب به لباس کاملا فارسی من نگاه می کند:"وَشِن...تِه چونه براس؟"
(خوبم تو چطوری برادر؟)
:"وَشِن...ای شی  تِه کیِن؟"
(منم خوبم..این کیه تو هست؟)
:"ای شی مِنی ماسِن...ته پَچِه ایدان یاهتَگِن...؟"
(مادرمه تو برای چی امدی؟)
:"مه مدیرن...ای بلوچستان...دو سال اودا بوتِگن...دو سال ایدا بودگن...دو باره بیاهتگن!"
(من معلمم..تو بلوچستان.دوسال اونجا بودم دوسال اینجا باز بر می گردم اونجا)
:"وشن...مه دِ سربازن...منی ماس مریض بوتگن...یاهتن بدُحدر...وَش نشدتن...مرتگن..."
(منم مال سربازم(محلی در بلوچستان)مادرم مریض شد امدیم اینجا دکتر خوب نشد مرد)
:"پچه سرباز نُبرتَگن؟"
(برای چی نبردینش سرباز؟)
:"گرانن...۱۰۰۰۰۰۰ تومن گیرن...برن..."
(گران می گیرن۱۰۰۰۰۰۰)
:"وشن...الله ته یار به...نه ماس الله بخشن!"
(خوبه...خدا نگهدارت باشه...مادرت روهم بیامرزه)
:"امین...نگشتی ته پَچِه ایدان یاهتگن"
(امین نگفتی تو برای چی امدی )
تمام ذرات تخیلم را به کار می گیرم.
:"منی رفیق ...میر عابد سارانی زانی کین؟هه براسی مرتگن...به سرطان مُرتگن امروزی دفن کنن...مه گُشتن شاید ایشی منی رفیقی بوتگن..."
(دوستم میرعابد سارانی می دونی کیه؟برادرش مرده به سرطان مرده امروز دفنش می کنند گفتم شاید این همون رفیقمه)
:"ته رفیقی الله بیامرزن...نه...ایشی منی ماسن"
(خدا رفیقت روبیامرزه...نه این مادر منه)

********
چند تا ماشین جلوتر ایستاده اند و چند نفر دور یک تخت را گرفته اند!رفیقم می گوید:"بیا...دیروز یکی از رفقا می گفت بازم دارن اعدام می کن!حتما اوردن دفنشون کنن!"
:"پس چرا فقط یکی؟چرا تو روز؟"
:"خوب یکی یکی دفن می کنن...روز و شب هم نداره"
جلو تر که می رویم برای اولین بار از امدن به جایی پشیمان می شوم!

********
خنده ام می گیرد!سعی می کنم خودم را کنترل کنم اما خدا وکیلی ماجرا بیش از حد تصور من مضحک است...
رو به رفیقم می کنم و به چشم های هاج و واجش نگاه می کنم.
:"خوب بلوچی حرف می زنی ها"
اخرین ذرات کنترل اعصابم را خرج می کنم و می گویم:"بیا بریم...مادر ایشون فوت کرده!"
و در راهمان به سمت ماشین گفته هایم را با ان رفیق بلوچ ترجمه می کنم...انگار تمام چک هایی که در طول این مدت برای این و ان کشیده و همه روی سرش قسم می خوردند برگشت خورد!

********
ب*الف۱)در پی صحبتهایی که با دوست عزیزم واحه در موارد گوناگون داشتم بحث به اعدام های سال ۶۷ کشید!بد ندیدم عین خاطره ای که برای خودم همین ۳ ماه قبل روی داد بگویم.

ب*الف۲)در پی تعریفی که اقا مهدی شیخ از بنده کردند ما هم باورمان شد گفتیم این متن را هم به همان سبک بنویسیم!

ب*الف۳)من نه ماجرای ان اعدام ها را رد می کنم نه تایید ! فقط خاطره شخصی ام را از حضور بر مزار یکی از اعدام شدگان گفتم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 13:0  توسط داداش کوچولو  |