تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام

یکی از ان روزهایی که کسی پای تلویزیون نبود که داد بزند :«عوض کن ...اه...بازم جنگی نگاه می کنه» یواشکی کانال را عوض کردم و بردم شبکه ۱ که روایت فتح پخش  می کرد! اصولا من هنوز هم امار دقیق  و ساعت پخش برنامه های مربوط به دفاع مقدس را از برنامه سازان تلویزیون بهتر می دانم!!!

کلاس دوم راهنمایی بودم و در به در دنبال قهرمان!مثل تمام هم سن و سالهای خودم.ان موقع علی دایی در بورس بود و دبیرستانی ها هنوز فرشاد پیوس را هم می پرستیدند اما من سیر نمی شدم! نه ابی برایم قابل پرستش بود نه قرمز! دنبال چیزی بودم که راضی ام کند چیزی که بوی کثافت ندهد! و انروز روایت فتح تو را نشان داد! حاج محمود کاوه!فرمانده تیپ ویژه شهدا اسمت شده بود تمام مغز کوچک من!انقدر این اسم برای این مغز کوچک بزرگ بود که در کله ام جا نمی شد و از دهانم می پرید و می شد خوراک خندهء خیلی ها که "متالیکا" و "امی نم " و "علی دایی"و "علی پروین" و "کوچه پایین مدرسه دخترانه بالایی" را می پرستیدند!اما من تو را نمی پرستیدم ٬ شده بودی "مرد کامل" من!کسی که باید بشوم "او" خلاصه اش شده بودی "من ٍ اوی" من.

در هر شهری که وارد می شدم معمولا اولین خیابانی که می توانستم یاد بگیرم خیابان"محمود کاوه" بود! هر کتاب مربوط به جنگی را که می خواندم اول دنبال تو بودم و تیپ ویژهء شهدا که شده بود لشکر ویژه! هر اسمی که برای قهرمانان قصه های بچه گانه ام می گذاشتم یا محمود داشت یا کاوه! از تو چه پنهان دو سه بار با قهرمان یکی از قصه هایم امدم دیدنت توی سنگر فرماندهی و تو مرا مامور کردی بروم گشت شناسایی! خلاصه هر جایی بویی از کاوه می داد اولین جایی بود که کشفش می کردم!

تو یعنی اینه دق! اینه دق برای ضد انقلاب! اشکشان را در اورده بودی.اسمت را دم در مقرشان در کردستان روی زمین کنده بودند که هرکس رد می شود بی احترامی ای به تو کرده باشد! نیمه شب با ۱۰ تا پاسدار کمین می زدی و ۳۰ تا از کومله ها را لت و پار می کردی٬ با یک لنکروز یک گردان را نجات می دادی٬ ارنولد نبودی!حتی شبیه جکی جان هم نبودی! از انهایی نبودی که ان موقع ها در هر خانه ای ردشان روی دیوار بود...رد تو در دل من بود...

موقعیتت را گزارش بده!
تو اون وسط چی کار می کنی؟
میان لاله ها کجاست؟
ها؟
اونجا که میدان مینه؟
تو فرمانده لشکری مثلا...
صدای سوت خمپاره می یاد پشت بیسیم....
محمود...محمود...؟

این متن را بخوانید...جالب است

ب*الف)امروز سالروز شهادت شهید کاوه است فرمانده سعید لشکر ویژه شهدا...

ب*الف۲)نماز روزه های همه قبول!

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:35  توسط داداش کوچولو  |