تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام....

خاطرات پدر و مادر مال گذشته اند...
تو باید رو به اینده ای که می سازی قدم برداری...
تو باید زخم های بابا و مامان را به فراموشی بسپاری...

اری...
فراموش کن بابا چقدر خون دل خورد تا بابای تو شد
فراموش کن پدرت برای هر ثانیه با تو بودن چه زجر ها کشید
فراموش کن مادرت چه نذرها که برای رسیدن به این روز ها نکرد

این قانون است
دیروز مال ما بود...
امروز مال ما و تو...
فردا فقط مال تو...

به یاد داشته باش...
همیشه خدایی هست!
خدایی که حق را به حق دار می دهد!
و خدایی که نه مسافران را در کویر و نه رفیقان عشق را تنها نمی گذارد!

بابایی من!
روزی خواهی خواند که چه روز ها بر بابا گذشت تا بر مامان سخت نگذرد!
روزی این نوشته ها را خواهی خواند که گرد پیری بر سر پدر و مادرت نشسته است!
روزی خواهی خواند که بابا و مامان جنگیدند تا "من"و "تو" شان "ما" شود و "من ِ او"شان تو شوی!

فرزندم
تا تو هم رفیق عشقت را بیابی
روزی من و مادرت تو را به خدا خواهیم سپرد
 یا همسفربا کویری بیابی تا در تنهایی هایت مونست باشد!

ب*الف۱)بخشید که دیر شد ! الان که این پست رو می خونین دلیل این تاخیر خیلی زیاد رو می فهمین!
ب*الف۲)دوستی میگفت:"زود احساس پیری کردی!همش ۲۳ سالته!"گفتم:"بچه یعنی برید کنار تاریخ انقضاتون گذشت!!"

یا علی


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:53  توسط داداش کوچولو  |