(شبی از شبها)
پس فردا حاج اقا موسویان (از منبری های حرفه ای قم ) قرار است بیاید مسجد و سخنرانی کند حالا مسجد ما(مسجد علي عليه السلام)هم كه روز روزش هي تهديد مي شود؛این شب ها که میهمان داریم كه جاي خود دارد.بسيج هم نه اسلحه مي دهد نه زير بار استقرار ايست بازرسي مي رود.
با دو سه تا از بچه ها نشستيم و عقل هايمان را ريختيم روي هم و به اين نتيجه رسيديم كه خودمان بايد از مسجد دفاع كنيم اما نه با شعارو حرف، بلكه با عمل...
قرار شد به نوبت كشيك بدهيم...نه سلاحي در كار است نه حكم ماموريتي.فقط دل است كه حكم ماموريت ميدهد وعشق است كه در اين سرماي وحشتناك ما را وا مي دارد جلوي مسجد راه برويم.
به چند تا از بچه ها مي گويم.هر كس مشكلي دارد،جمعآ ۶ نفر ميشويم و مي رويم براي كشيك.اول محمد و علي...حسين و رسول...و اخرين نوبت هم مال من و حميد است.همه كاملآ خلع سلاح شده ،بدون حتي يك چوب دستي ساده ، تا اگر احيانا نيروي انتظامي ما را ديد اشتباها دزد يا قاتل نباشيم!
از ان سر خيابان رژه مي رويم به اين سمت و باز همين مسيررا بر مي گرديم.به حميد نگاه مي كنم و مي گويم:«جاي ان كلاش هاي فزرتي خالي »مي خندد:«اره...خيلي » نا خود اگاه ياد ان مگس كش هايي مي افتم كه بسيج به اسم سلاح دستمان مي دهد.نمي دانم اگر درگيري بشود با انها چه كار مي شود كرد .در حقيقت ما محافظ انهاييم نه انها محافظ ما!!بعد هم جواب پس بده:«...چرا دو تا تير مشقي داره ..نه سه تا؟چرا خط برداشته زير خشابش؟...»
سابقه شان را هم دارم،بيشتر خودي را زده اند تا دشمن را!ان روز اسلحهءمصطفي به ضامن بود،خشاب هم نداشت اما نمي دانم ان گلولهءلعنتي از كجايش بيرون پريد و مغز مصطفي...هيچي بي خيال همان بهتر كه نداريم تا بلاي جانمان بشود.
قنديل بسته ايم.سبيل هاي حميد رسما يخ زده اند و پاهاي من خشك خشك شده اند.مي پرسم:«سرده...نه؟» با خنده مي گويد:« هنوز ميشه تحمل كرد» لباس درست و حسابي اي ندارد و هر كس نداند من خوب مي دانم مادرش نا خوش است.چند بار به او گفتم برو اما نرفت.ياد ان شعر مرحوم سپهر مي افتم:
«با اينكه زخمي شده
واست خالي مي بنده
ميگه من كه چيزيم نيست
درد مي كشه،مي خنده»
هيچ خبري نيست..نه ماشيني نه ادمي. اصلا خبري از ان ترافيك روز نيست؛ اما معلوم نيست بعدا هم نباشد.هر ماشيني كه رد مي شود چشم هايمان تيز ميشوند:«نكند بسته اي را به بيرون پرت كند...نكند تفنگي از ميان يكي از اين كوچه ها ما را نشانه رفته باشد..راستی این ماشین که اینجا پارک شده است خیلی مشکوک است نکند جریاناتی داشته باشد...!» اما هيچ خبري نيست.چند بار خواستم بروم اما به خودم نهيب زدم:«كسي دعوتت نكرده بود بياي..اما حالا که امدی بايد تا اخر باشي » خيلي هوس كرده ام سري به رخت خوابم بزنم.حتما ان هم دلش خيلي برايم تنگ شده است.همان طور كه من دارم از دوريش دق مي كنم.دستهايم را "ها" مي كنم اما تاثيري ندارد.كجايي استكان چاي داغ؟...
*****
صدای حاج موسویان در کل مسجد پیچیده است .مسجد حسابي گرم است هم از حرف حاج اقا هم از حرارت بخاری گازی های پر قدرتی که دارند گرما می دهند . اما جاي حميد خيلي خالي است.طفلك ديشب سينه پهلو كرد و امشب نتوانست بايد مسجد.محمود(همان كه وقتي ديشب گفتم بيا هم مادرش مريض شد!هم خواهرش امتحان دار!هم پدرش كه كنار خودم نماز خوانده بود سر از تبريز در اورد!!!)دارد چايي مي دهد.مي روم طرفش:«كمك كنيم اقا محمود؟» خيلي جدي مي گويد:« نه ... شما جزو بچه هاي فعال مسجد نيستيد...نيازي به كمك شما نيست »مدتي طول مي كشد تا معني حرفش را بفهمم.دستي به ريش كم پشتم( كه از صدقه سر سرماي دشب هنوز خشك است و پوست زيرش هم شبيه پوستهايي است كه با اب داغ سوخته اند اما بدتر از انها) مي كشم .خنده ام مي گيرد : «بله...حق با شماست» سرم را مي اندازم پايين و بي هيچ حرف ديگري از مسجد بيرون مي ايم.
(الف.ع) مهاجر
**********************************************************
ب*الف۱)این داستان مال پارسال است در وب نوشت قبلی تقریبا دی ماه سال گذشته درج شد .الان هم با کمی تصرف و کمی جا بجایی اینجا.
ب*الف۲)نه اینکه متن نداشته باشم.با اتفاقات این چند روزه مناسبت داشت.
ب*الف۳)یک بار گفتم باز هم می گویم (این یک داستان است هیچ حقیقتی در ان نیست)...
یا علی
