تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

در حلال احمر

 

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و اتش نگاهش یعنی تماشا ندارد

 

رخساره بر می تابم از او اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است وشاید از بیست بالا ندارد

 

باداکه چون من مباداچهل سال رنجش پس ازاین

خود گر چه رنج است بودن (بادا مبادا) ندارد

 

با پای چــالاک پیــما دیدی چه دشــوار رفـتم؟

تا چـون دود او که پـایـی چالاک پیما ندارد

 

تق تق کنان چوب دستش روی رمین می نهد مهر

با انکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

 

لبخند مهرم به چشمشِ خاری شد ودشنه ای شد

کـا ین خویگر با درشتی،نرمـی تمـنا ندارد

 

برچهره سرد وخشکش پیدا خطوط ملال است

گـویا کـه با کاهش تن جانی شـکـیبا نـدارد

 

گـویم که با مهربانـی خواهم شکیبـا یی ازاو

پندش دهـم مادرانـه، گیرم که پروا ندارد

 

رو می کنم سوی او باز تا گفتگو سازم اغاز 

رفته است وخالی است جایش مردی که یک پا ندارد

 

ب*الف۱)شاعرخانم سیمین دانشور است

ب*الف۲)الان شدیدا خشم خونم زده بالا به دو دلیل:اولا کلی متن باحال تایپیده بودم که هر روز تو عید اپ کنم...همشونو تو یک دیسک ذخیره کردم و هاردم رو فرمت...دیسک شکست

ب*الف۳)حالا که بحث عید شد عید همه مبارک...عیدی ما یادتون نره

ب*ال۴)راستی...ورود افتخار امیز و غرور افرین اقا طاها و مریم خانم را به پدرومادر ایشان تبریک عرض می کنم و هم اکنون امادگی خود را جهت تناول انواع شیرینی از جیب بقیه به جهت این واقعه اعلام می دارم!

ب*الف۵)هر چه می کنم می بینم نمی توانم این حرف را نزنم:«اقا محسن...اساسی دمت گرم...ناجور فدای مرامت می شم...اقا محسن خیلی چاکرم...ناجور»

ب*الف۶)امسال هم گذشت و ما یک سالگی مان را هم جشن نگرفتیم...اخر جشن نداشت افتتاح ان بلاگ هم زمان بود با ماجرای تاسوکی...این یعنی یک فاتحه بخوانی که هم تو ثوابی برده باشی هم یاد انها را گرامی داشته  باشی هم پوزی از [....] زده باشی...الفاتحه مع الاخلاص...

********

حرف دل

راستی جایت اساسی خالی است...نمی دانم چرا الان اینطوری هستم ....

شده در جمع احساس تنهایی کنی؟

شده یکی از دوستهای فابریکت از مشهد اس ام اس بزند که نایب الزیاره ات هستم و دلت پر بزند؟

شده حالت از دست امام رضا گرفته باشد و بگویی:«اقا...از تو انتظار نداشتم که سال نو دلمان را سرد کنی...»

شده همهء خاهر برادر هایت با همسر و بچه هایشان دور و برت  جمع باشند و بگویند و بخندند بعد برادرت بپرسد:«کار تو به کجا کشید؟» و ناگهان بغض کنی و برادرت از حرفش شرمنده بشود؟

شده به موبایلت خیره بشوی و ناگهان بکوبی اش به دیوار بعد که مادرت پرسید:«چرا» بگویی :«لعنتی زنگ نمی زند»

رک بگویم...دلم برایت تنگ است...رفیق عشق...حیلی تنگ...

*******************************

ب*الف۱)یک سال گذشت و نیامدی...مادر همین الان با یک گلدان پر از گل نرگس داخل اتاق شد...به فدای خاک پایت گل نرگس

ب*الف ۲) دلم هوای زیارت حضرت علی در مسجد کوفه را دارد...این یعنی اینکه اسپیکر ها روشن!!!(یکم صبر کن دانلود بشه)

این یا علی یعنی یک سال نو شروع می شود با انسانهای تازه با تفکرات جدید و با نگاههای نو...یا علی

یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 5:12  توسط داداش کوچولو  | 

سلام
گریه چیزی را حل نمی کند...
نه...در هم شکستن چاره کار نیست...
تسلیم هم گره کار من و تو را باز نمی کند...
حتی یک گوشه نشستن هم دردی رو دوا نمی کند...

*****

باید بلند شد...
باید شرایط را عوض کرد...
باید مشکلات مسیر را حل کرد...
و در موقیت برتر مبارزه تازه ای را شروع کرد...

پس یک ! دو ! سه !
یا علی

*************************************

ب*الف۱)اقا مدتی است وضع وب اساسا به هم ریخته...عید نوروز اساسا می ترکانیم!

ب*الف۲)هرکه در این بزم مقرب تر است..................جام بلا بیشترش می دهند

ب*الف۳)یک !دو ! سه ! یا علی

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 1:8  توسط داداش کوچولو  | 

 (شبی از شبها)

پس فردا حاج اقا موسویان (از منبری های حرفه ای قم ) قرار است بیاید مسجد و سخنرانی کند حالا  مسجد ما(مسجد علي عليه السلام)هم كه روز روزش هي تهديد مي شود؛این شب ها که میهمان داریم  كه جاي خود دارد.بسيج هم نه اسلحه مي دهد نه زير بار استقرار ايست بازرسي مي رود.

با دو سه تا از بچه ها نشستيم و عقل هايمان را ريختيم روي هم و به اين نتيجه رسيديم كه خودمان بايد از مسجد دفاع كنيم  اما نه با شعارو حرف، بلكه با عمل...

قرار شد به نوبت كشيك بدهيم...نه سلاحي در كار است نه حكم ماموريتي.فقط دل است كه حكم ماموريت ميدهد وعشق است كه در اين سرماي وحشتناك ما را وا مي دارد جلوي مسجد راه برويم.

به چند تا از بچه ها مي گويم.هر كس مشكلي دارد،جمعآ ۶ نفر ميشويم و مي رويم براي كشيك.اول محمد و علي...حسين و رسول...و اخرين نوبت هم مال من و حميد است.همه كاملآ خلع سلاح شده ،بدون حتي يك چوب دستي  ساده ، تا اگر احيانا نيروي انتظامي ما را ديد اشتباها دزد يا قاتل نباشيم!

از ان سر خيابان رژه مي رويم به اين سمت و باز همين مسيررا بر مي گرديم.به حميد نگاه مي كنم و مي گويم:«جاي ان كلاش هاي فزرتي  خالي »مي خندد:«اره...خيلي » نا خود اگاه ياد ان مگس كش هايي مي افتم كه بسيج  به اسم سلاح دستمان مي دهد.نمي دانم اگر درگيري بشود با انها چه كار مي شود كرد .در حقيقت ما محافظ انهاييم نه انها محافظ ما!!بعد هم جواب پس بده:«...چرا دو تا تير مشقي داره ..نه سه تا؟چرا خط برداشته زير خشابش؟...»

سابقه شان را هم دارم،بيشتر خودي را زده اند تا دشمن را!ان روز اسلحهءمصطفي به ضامن بود،خشاب هم نداشت اما نمي دانم ان گلولهءلعنتي از كجايش بيرون پريد و مغز مصطفي...هيچي بي خيال همان بهتر كه نداريم تا بلاي جانمان بشود.

قنديل بسته ايم.سبيل هاي حميد رسما يخ زده اند و پاهاي من خشك خشك شده اند.مي پرسم:«سرده...نه؟» با خنده مي گويد:« هنوز ميشه تحمل كرد» لباس درست و حسابي اي ندارد و هر كس نداند من خوب مي دانم مادرش نا خوش است.چند بار به او گفتم برو اما نرفت.ياد ان شعر مرحوم سپهر مي افتم:

«با اينكه زخمي شده
واست خالي مي بنده
ميگه من كه چيزيم نيست
درد مي كشه،مي خنده»

هيچ خبري نيست..نه ماشيني نه ادمي. اصلا خبري از ان ترافيك روز نيست؛ اما معلوم نيست بعدا هم نباشد.هر ماشيني كه رد مي شود چشم هايمان تيز ميشوند:«نكند بسته اي را به بيرون پرت كند...نكند تفنگي از ميان يكي از اين كوچه ها ما را نشانه رفته باشد..راستی این ماشین که اینجا پارک شده است خیلی مشکوک است نکند جریاناتی داشته باشد...!» اما هيچ خبري نيست.چند بار خواستم بروم اما به خودم نهيب زدم:«كسي دعوتت نكرده بود بياي..اما حالا که امدی بايد تا اخر باشي » خيلي هوس كرده ام سري به رخت خوابم بزنم.حتما ان هم دلش خيلي برايم تنگ شده است.همان طور كه من دارم از دوريش دق مي كنم.دستهايم را "ها" مي كنم اما تاثيري ندارد.كجايي استكان چاي داغ؟...

                                              *****

صدای حاج موسویان در کل مسجد پیچیده است .مسجد حسابي گرم است هم از حرف حاج اقا هم از حرارت بخاری گازی های پر قدرتی که دارند گرما می دهند . اما جاي حميد خيلي خالي است.طفلك ديشب سينه پهلو كرد و امشب نتوانست بايد مسجد.محمود(همان كه وقتي ديشب گفتم بيا هم مادرش مريض شد!هم خواهرش امتحان دار!هم پدرش كه كنار خودم نماز خوانده بود سر از تبريز در اورد!!!)دارد چايي مي دهد.مي روم طرفش:«كمك كنيم اقا محمود؟» خيلي جدي مي گويد:« نه ... شما جزو بچه هاي فعال مسجد نيستيد...نيازي به كمك شما نيست »مدتي طول مي كشد تا معني حرفش را بفهمم.دستي به ريش كم پشتم( كه از صدقه سر سرماي دشب هنوز خشك است و پوست زيرش هم شبيه پوستهايي است كه با اب داغ سوخته اند اما بدتر از انها) مي كشم .خنده ام مي گيرد : «بله...حق با شماست» سرم را مي اندازم پايين و بي هيچ حرف ديگري از مسجد بيرون مي ايم.

 

(الف.ع) مهاجر

**********************************************************

ب*الف۱)این داستان مال پارسال است در وب نوشت قبلی تقریبا دی ماه سال گذشته درج شد .الان هم با کمی تصرف و کمی جا بجایی اینجا.

ب*الف۲)نه اینکه متن نداشته باشم.با اتفاقات این چند روزه مناسبت داشت. 

ب*الف۳)یک بار گفتم باز هم می گویم (این یک داستان است هیچ حقیقتی در ان نیست)...

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:29  توسط داداش کوچولو  |