درست پارسال بود !سه روز مانده به اولین روز ماه محرم. تو که خوب یادت است نه؟چون به قول مادرت بعد از اینکه ان روز که با من صحبت کردی سرطان وقت نداد حتی شام بخوری!شام که نه همان به قول خودت اب زنگی که به اسم شام به خوردت می دادند!
ساعت درست نه شب بود که تلفن زنگ زد و تو بودی که حرف می زدی و انگار داشتی وصیت می کردی...
داشتیم خاطراتمان را مرور می کردیم یادت هست چطور با هم اشنا شدیم؟ان پسر۱۷-۱۸ ساله به ان دختر چادری متلک انداخته بود و بعدش هم جا پایی داده بود دختر افتاده بود و من رفته بودم دفاع کنم. بزرگترین اشتباه عمرم بود چون خیال کردم اگر مردم ببینند کسی دارد برای ناموس می جنگد از او دفعا خواهند کرد اما انگار سانس سینما باشد همه نگاه می کردند و پسر چاقو در اورد...اولین اشتباه عمرم نزدیک بود اخرینش باشد که تو رسیدی با همان کلاه سیاه قاب دارهمیشگی ات. بدون هیچ صخبتی با لگد زدی زیر چاقو و چرخیدی و زدی درست زیر فک پسرک! طفلک ۷ متر پرت شد بعد انگار مرا می شناسی جلو امدی:«مگه نگفتم وایستا منم بیام؟» و دستم را گرفتی و با خودت بردی...کمی که گذشت و هواسم جمع شد گفتی:«نخواستم ابروت بره که زورت نرسیده و دعوا کردی...اونجوری حرف زدم که یعنی با هم دوستیم»دست خودم نبود اما دستم جلو امد و تو انرا فشردی شدیم برادر...اصلا اسم امید را تو رویم گذاشتی به یاد پدرت همان که شیمیایی بود و بعد از ۳-۴ ماه از اشناییمان اسمانی شد...قرارمان این بود:« نه من نه تو هیچ کدوم غصه از اون یکی نمی گیریم...هر وقت وقت نداشتیم یا حال راحت میگیم تا اون یکی باعث ناراحتیمون نشه...»هنوز ۷-۸ ماه نگذشته بود که شرارت هایمان شروع شد.
یک روز موتور داداشت را بلند کردیم زنگ تمام خانه های یک کوچهء باریک را زدیم و در رفتیم بعد از ۳ دقیقه هم در کمال پر رویی و برای اینکه بدجنسیمان را تکمیل کنیم برگشتیم از همان کوچه رد شدیم و به ملتی که مات و متخیر از خانه هایشان بیرون امده بودند نگاه کردیم و در دل خندیدیم...انروز که تازه پایم را گچ گرفته بودم و باز تو ماشین برادرت را بلند کردی و مرا اساسا گرداندی و بستنی خریدی و من برای انکه نشانت بدهم چقدر بد جنس ترم(!) یک قاشق بستنی توی یقه ات ریختم...انروز که ساعت ۲ صبح زنگ زدی و گفتی:«من مامانم رفته مشهد...خوابم نمیبره...بیا با هم حرف بزنیم» شروع کردی حرف زدن۲ دقیقه بعد موتور من هم گرم شدو...نیم ساعت بعد شب بخیر گفتیم...یک ساعتی گذشته بود و من دوباره خوابم گرفته بود و چشم هایم گرم شده بودند که باز زنگ زدی:«من معذرت می خوام...یادم رفت خداحافظی کنم!!!»
انروز که قرار بود بروی المان تا کار شیمی درمانیت را یکسره کنی و داشتی (به قول خودت) با من اتمام حجت می کردی یادت هست؟همان روز که داغ کردی و زدی زیر گوشم و گفتی :«از دوست بخوری بهتره که از دشمن بخوری»
انشب صدایت گرفته بود...داروهای شیمی درمانی کار خودشان را کرده بودند هن هن می کردی اخرین حرفت یادت هست؟:«خریت نکن...یادت نره...به مادرت رحم کن...»وسرفه امان نداد خداحافظی کنی...نمی دانم کی گوشی را گذاشت اما من انقدر گوشی را نگه داشتم تا بوق اشغال زد...
دستمال گریه هایم کو؟
اشک ها باز بی اجازه راهی شده اند...