تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام

ب*الف۱)پامو عمل کردم...زانوی پای چپ رو...پیچ گذاشتم توش اونم ۲ تا

ب*الف۲)اول قرار نبود اینجا بنویسم...دو سه پستی هم تو یه بلاگ دیگه زدم دیدم اصلا حال نمی ده بدون رفقا بودن ناچارا برگشتم سر خونه اول

ب*الف۳)قانونا و عقلا و عرفا و طبق نظر ۵ پزشک متخصص ارتوپدی باید ۸ ماه استراحت کنم اما:«با توجه به نیاز مفرط و شدید منطقه اموزشی...و درخواست های مکرر و پی در پی ریاست ان منطقه اموزشی مبنی بر بازگشت هرچه سریتر شما مدت  ۳ ماه استراحت پزشکی جنابعالی ـــ یعنی من ـــ جهت بررسی به کمیسیون پزشکی استان ارسال می گردد» خداوند تمام میرضان جسمی و عقلی!! را شفای عاجل عنایت بفرماید

ب *الف۴)از تمامی دوستانی که به یادم بودند متشکرم مخصوصا از اقا محسن (بیدل عزیز که قبلا هم ناگهان و در اوج تنهایی یک حال اساسی به من داده بودند) و رفیق عشق(که هم رفیق خوشی هاست و هم رفیق غم ها) و علی اقا کویر زاد (که برادر بزرگتر بنده هستند و نمی دانم چرا اینقدر طول می دهند اپ کردن وب نوشتشان را) ممنونم

ب*الف۵) امیدوارم خداوند تمام بیماران و دردمندان را زودتر از خزانه غیب خودش شفا بدهد حالا یواشکی بنده رو هم شفا دادند دادند!!!و امید وارم هر چه زود تر ورود افتخار امیز عالیجنابان بچه و مچه (که هر چی زور زدم قصه گو اسمشان را لو نداد که نداد) را جشن بگیریم(علی اقا اینا دلیل نمی شه شیرینی ما رو فراموش کنی)

یا علی

ب*الف۶)اصلا مهم نیست هر کسی چه فکری می کند...مهم این است که این تنها راه تشکر بی پرده و بدون خجالت من است از تو...تویی که می دانی بهترین مسکن من در طی مدت ۴ روز و شبی که در بیمارستان بودم  بودی و هنوز که هنوز است و بعد از یک ماه از عمل جراحی هنوز صدای تو تنها دلیلی است که با ۲۰بخیه ناقابلی که در زانویم بود حتی یک قرص مسکن هم نخورده ام

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 22:17  توسط داداش کوچولو 

درد نابودم می کند...با هر تپش قلبم زانویم هم می تپد و درد  را پمپ می کند به تمامی نقاط بدنم ...می پیچد توی مغزم و می دود به هر جایی که فکرش را بکنی...روی تخت به خودم می پیچم و ناله می کنم...یکی از پرستارها با امپول مرفین داخل می شود و تزریقش می کند به بازویم...اصلا حس نمی کنم ورود سوزن را به بدنم...مادرم می پرسد:«چرا اثر نمی کنن اینا؟»پرستار می گوید:«مادر جان...شما دستت ببره چقدر اذیت می شی این اقا پسر زانوشو شکافتن یک پیچ گذاشتن تو کشکک یکی هم تو استخوان پاش...سوراخ کردن استخوانو.. می دونی یعنی چی؟»حتی قرص های بروفن هم اثرشان را از دست داده اند...مادر اب زمزمی را که خودش اورده و دعا رویش خوانده می دهد و به سختی می نوشم...دو ساعتی از تزریق مرفین گذشته است که ناگهان صدا می اید:«اونی که مدعی بود عاشقته...تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت...بی خبر رفت و تو این ویرانه ها ... رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت...»مادر  گوشی موبایلم را بر می دارد و جواب می دهد نیمه هوشیارم و خرفهای نامفهومی را می شنوم و دست مادرم را می بینم که که به سمتم دراز است:«بیا...با تو کار دارند»منتظرم باز هم یکی از همکار ها باشد تا با بهترم و تازه از اتاق عمل در امده ام از سر بازش کنم که ... که صدای تو می پیچد در گوشم...صدایت ناگهان تبدیل به خون می شود و می دود توی رگهایم...از تمام رگهایی که پر از درد بودند چیزی مثل برق عبور می کند و درد را تبدیل به ارامشی عجیب می کند...ارامشی که ناگهان ساکتم می کند...نمی دانم چه می گویم...نمی دانم چه می گویی اما فقط می خواهم صدایت را بیشتر بشنوم...می خواهم تو حرف بزنی و من گوش کنم... لحظاتی بعد می فهمی که نمی فهمم چه می گویم و می گویی...خداحافظی می کنی اما دیگر اثری از درد نیست...نه اینکه نباشد...هست اما قابل تحمل شده است...انقدر که دیگر نه ناله می کنم نه به خودم می پیچم ...حالا صدایت مثل خون توی رگهایم می چرخد و هر جایی ردی از درد هست ساکتش می کند...ارام شده ام..ارام ارام...انقدر که وقتی پرستار با ۲ تا سرنگ ۲۰ سی سی پر از ماده ای زرد وارد اتاق می شود تعجب می کند که چرا بی تابی نمی کنم اما وقتی می بیند مادر دارد با تو حرف می زند دلیل ارامشم را  می فهمد...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 21:44  توسط داداش کوچولو  |