تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام....

اولا عیدتان مبارک نماز روزه هایتان قبول درگاه حق تعالی مارا هم دعا کنید اما التماس دعا نکنید که اگر قرار بود دعایمان بگیرد برای خودمان می گرفت!

ثانیا ببخشید نبودیم و بعد از این هم نخواهیم بود...این به روز کردن هم فقط و فقط یک دلیل دارد و انهم دیدار با بانوست که مرا ناچار کرد عهد قدیمی را اجرا کنم و این شعر حافظ را بگذارم در وب...شعری که ماجرایش از خودش خواندنی تر است...هر کس می خواهد بداند ماجرا از چه قرار است  از رهگذر بپرسد!!!

ثالثا این اخرین به روز کردن برادر کوچکترتان است....شاید وب دیگری بزنم اما برای این بلاگ این اخرینش است....برای اخرین بار .............

ب*الف۱)همیشه اولین دیدار سخت ترین دیداره...نه؟مخصوصا اگر در حضور فرزند امام موسی کاظم (ع)باشد...

ب*الف۲)یادم هست اقای قرائتی تعریف می کرد(حالا یا خودشان یا یکی از علما) یک بار اسمش را یادش رفته است...من هم در حساس ترین لحظه ای که باید یادم می بود لالایی هر شب غربتم را فراموش کردم اما الان نوشتم ...

ب*الف۳)در کتاب حکایتها و روایتها که مربوط به خاطرات شهید مطهری(ره) است. ایشان از قول راوی نقل می کنند که معشوقه شهریار بعد از سالها به دیدنش می رود و شهریار جواب به او رد می دهد...جواب شهریار زیباست:"من انقدر به عشق تو عادت کرده ام و با ان مانوسم که خودت را از یاد برده ام"

ب*الف۴)خدا هیچ کس را شرمنده مادرش نکند...هیچ کس را...

ب*الف۵)برای اخرین بار ...یا علی

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 16:28  توسط داداش کوچولو 

هر نکته ای که گفتم در وصف ان شمائل

هر کو شــنید گفــتا لله در قایــل

تحصیل عشق و رندی اسان نمود اول

اخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسید امثال این مسایل

گفتم که کی ببخی بر جان نا توانم؟

گفت انزمان که نبود جان در میانه حایل

دل داده ام به یاری دردی کشی نگاری

مرضیه السجایا محموده الخصایل

در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت

واکنون شدم بمستان چون ابروی تو مایل

از اب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل

ایدوست دست حافظ تعویض چشم مستت

یارب ببینم انرا در گردنت حمایل

یا علی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 16:15  توسط داداش کوچولو  |