تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

یا علی

این بار اول گفتم یا علی چون  نمی دانم حالا باید سلام کنم یا خدا حافظی ... اما خیال می کنم بهتر باشد مثل هر روز اول متن سلام کنم...پس سلام...

نمی دانم از کجا شروع شد...از روزی که تصمیم گرفتم نوشته های شخصی ام را در اینترنت بگذارم...از روزی که هوس کردم سر مردم را درد بیاورم یا...

هرچه که بود اول این نبود...اول قصه گو بودیم...قصه گوی کودکان! چون کار اصلی ام نویسندگی برای بچه هاست...در یکی از مجلات قلم می زنم برای بچه ها تا شاید بچگی گم شده ام را در میان اوراقشان بیابم...شاید انها که مدت کمی است با من اشنایند دقیق ندانند اما از یک سال بیشتر است که در فضای مجازی قلم می زنم و شاید ۴ سال بیشتر باشد که برای نشریات محلی کاغذ سیاه می کنم...

ار ماجرا پرت نشویم :بعد از یک ماه راهی دومین نقطه محروم کشور شدیم و بلاگمان شد شالی زاری زیر سایه نخل های سر بزیر و قانع کویر ...هنوز ماجرا ادامه داشت تا نزدیکی عید امسال که نظر خواهی پرشین بلاگ اذیتم کرد و کوچ کردم اینجا...هنوز خیلی نگذشته بود که چندین بار پیاپی و هر بار به دلیلی که جز یک بار نفهمیدم چه بود این بلاگ هی حذف شد هی من با پر رویی تمام دوباره با همین ادرس ساختمش...راستی نگفتم چرا شدم برادر کوچکتر : همه چیز تقصیر همان شعری بود که به تاثی از مرحوم سپهر سروده بودم...همان شعر اتل متل خواهرم را می گویم ... البته بعضی ها باید جای بعضی از کلماتش را عوض کنند و کلمه ای را که خودشان می دانند بگذارند حالا بماند که احتمالا بیشتر دوستان نخوانده اند ان شعررا (یا بهتر بگویم ترانه را) 

هر چه بخواهید در این بلاگ ها گفتم از عاشقانه بگیر بیا تا شعر و تا حرفهای سیاسی خطرناک و عواقب دار...

اینها را گفتم که بگویم نزدیکی مهر است و برادر کوچکترتان باید برود بالاخره مثلا معلم ریاضی هستیم و باید دبدبه و کبکبه ای داشته باشیم و  کسی چشم های خیس و سرخمان را نبیند...

ولی هرچه که بود و خواهد بود ...هرچه هست و نیست هر چه نوشته شد و خوانده نشد یا خواندم و نخواندی همه...همه و همه برای تو بود...برای تو بود بانوی عشق و افتاب و ایینه...برای تو بود بنت الزهرای من...برای توای که شاید هیچ گاه از یادت غافل نبودم و در به در به دنبال ذره ای از نگاهت بودم...برای توای که بزرگترین افتخارم عاشق تو شدن بوده و خواهد بود...توای که خدا تو را به من ارزانی کرد تا به یاد بیاورم انسان بوده ام و باید انسان بمانم...همه و همه برای تو بود...برای تو...بانوی عشق و افتاب و ایینه  

ب*الف۱) ببخشید اگر مایه اذیت کسی شدم یا حرفی زدم که نباید می زدم...زبان است و هزار اشتباه لپی و هزار و یک اشتباه مغذی

ب*الف۲) نشد لطیفه و طنز بگویم تا دوستان با لبخندشان مرا دعا کنند همه اش تلخی بود و زشتی و پلیدی...معذرت....

ب*الف۳)خیال نکنید رفتم که رفتم...شاید اگر بیایم مرخصی یا اینترنت جایی گیرم امد دوباره دوباره اپ کردم ولی نقدا باید رفت و احتمال قریب به یقین در محل خدمت من اینترنت نیست پس احتمال اینکه مثل الان هی فرت فرت(!) اپ کنم کم است...در هر حال برادر کوچکترتان متن هایتان را می خواند و نظر می دهد حالا یا توی دلش یا توی کامنت دونی..اما شما مردی کنید نظر بدید حال کنم !!!

ب*الف۴)دوستانی که مایلند با من از طریق تلفن در تماس باشند ایمیل بزنند من شماره همراهم را خدمتشان بدهم زنگ بزنند تا لااقل از این طریق با انها در ارتباط باشیم  مردم نگویند برادر کوچکترشان مثل بقیه بلاگ ها بود که امد و رفت و کک کسی هم نگزید.

ب*الف۵)چقدر سخت است گفتن این یا علی اخری....چقدر کشنده و زجر اور است که بخواهی دل بکنی و نتوانی...اما چاره ای نیست...

التماس دعا...یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 2:53  توسط داداش کوچولو 

باید رفت

باید رفت و تن به آب سپرد ، همان دریا و همان موج و همان آب .

باید چشم ها رابست و پا بر شن نرم ساحل گذاشت و آهسته آهسته رفت تا اولین موج پاهایت را  قلقلک بدهد و سردی آب را حس کنی ، 

باید رفت جلوتر و جلوتر تا آب بیاید بالاتر و همه جای بدنت  را فرا بگیرد و غوطه ورت کند در این حجم بی کران و بی انتها . 

باید چشمها را بست و دست ها را گشود و در آن فرو رفت .

باید به مانند پرکاهی در روی موج ها بالا و پایین رفت و در این عظمت گم شد ...

باید رفت ...

باید رفت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 2:39  توسط داداش کوچولو  |