تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام

بعضی اوقات وقتی شعری از شاعری می خوانی انگاری از زبان تو گفته...خیال می کنی انگاری این شعر ها را روزی که یادت نیست کی بوده خودت سرودی یا اصلا از این بالاتر...حس می کنی ان شاعر روزی به وجودت رخنه کرده بوده و وقتی هواست نبوده به روحت دستبرد زده!تمام این ها یک طرف وقتی شعر های استاد مشیری را در غربت بخوانی ناگهان اشک هایت بی اجازه جاری می شوند...

ب*الف۱)شعر راز شاعر سروده استاد فریدون مشیری و از کتاب تشنه طوفان است.

ب*الف۲)بانوی عشق و افتاب و ایینه شاید این شعر از زبان فریدون باشد اما انرا به تقدیم می کنم تا باور کنی:

کس نداند که این غزل پرداز...به نگاه تو نیز خرسند است

 

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:1  توسط داداش کوچولو 

راز(غزل شاعر)

 

غزلی را برند دست به دست

 

شـاعـری کرده باز غوغـایی

 

انجمن هاست برسر غزلی

 

بر سر قطره ای ز دریایی

 

*******

 

کیست این نغمه ساز باغ بهشت

 

که در این خاکدان گرفته مقام

 

کیست ان دلربای شهر اشوب

 

که به این روح می دهد الهام

 

*******

 

گوش جان بز زبان دل ندهد

 

ســوز دل با زبان جان گوید

 

ســخن عشق و ارزو و امید

 

از زبان فـرشـتگان گـوید

 

*********

 

هر چه غم بر دلش زند اتش

 

هر چه ناکامیش ز جان کاخد

 

باز این راه به ســـر پوید

 

باز معشوق را به جان خواهد

 

******

 

همه دانند کین سـخـن پرداز

 

جان دهدعاقبت به خاطردوست

 

خلق گویند:«خوش به حال کسی

 

کین غزل ها به خاطر اوست»

 

*******

 

اخر ای دلربای شهر اشوب

 

بامنت ظلم و جور تا چند است

 

کس نداندکه نغمه سازباغ بهشت

 

به نگاه تو نیز خرسند است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 22:40  توسط داداش کوچولو  | 

نمایش نامه غصه ها و قصه ها

پرده اول:

روز پنج شنبه اولین روز بعد از حادثه است و بجز تعداد شهدا  همه دارند در باره تعداد و شغل گروگان ها حرف می زننداز ۷ نفر تا۱۲نفر. تقریبا همه معتقدند باید قید زنده بازگشتن گروگان ها را زد سابقه این گونه ملیاتهای تروریستس نشان می دهد گروگان ها بازگشتی ندارند...اما با فیلمی که الجزیره پخش می کند ورق بر می گردد...بچه ها زنده اند... و سالم اما باید چند تا تروریست ازاد شوند تا انها باز گردند.

پرده دوم:

خبر های ضد و نقیض از فیلم الجزیره می رسد و هر کس چیزی می گوید!اما ناگهان نیمه شب سی دی هایی به خانه مردم پرت می شوند ــــ بازی سی دی اندازی با انداختن دیگر سی دی ها و مخصوصا سی دی غسالخانه داغ می شود و می شود نقل محافل ــــ حالا همه می دانند که چه گفته و اسرا دقیقا کی هستند...در سمت دیگر: سایت ها ـــ از جمله بازتاب ـــو افرادی که اگر شهدا معجزه نداشته باشند برایشان معجزه تولید می کنند یکی از اخرین پست های وبلاگ رضا را دست می گیرند و از پیش گویی شهادتش می گویند و لوازم و مایحتاج مراسم ۷ و چهلش را اماده می کنند!(سلامتی روح اقا رضا(!)الفاتحه مع الدکتر!!!)

پرده سوم

ماجرای تبادل که از همان اول هم بوی واقعیت نمی داد و جدی به نظر نمی رسید  اما الان بحث پول پیش امده یک عدد ۹ رقمی سیصد و پنجاه میلیون تومان ناقابل ! دولت می گوید ندهید اما زندگی برادر و پدر و فرزند بیشتر از این حرفها می ارزد...در همین میان و در حالی که ماجرای دارزین هم روی داده است  و همه انتظار بر خورد با نا امنی ها را دارند ماجرای یک کلمه ء ۴ حرفی در یک کاریکاتور پیش می اید و نگاه ها از جان ۲۲ نفرانسان که اکثرا مسئول بوده اند در یک محل و ۱۲ نفر در محلی دیگر و سرنوشت ۷ نفر دیگر به یک کلمهء "نمنه" می چرخد ناگهان همه در باره وقایع شرق می گویند"نمنه"!!! ..دعوا از خون انسانها به لحاف ملا ختم می شود!!! 

پرده چهارم

چون قید مبادله با انسان زده شده است بحث پول جدی تر می شود وچند نفر از گزوگان ها با پرداخت ان مبلغ ناقابل و نه رقمی ازاد می شوند اما هنوز عده ای از  دوستان و همشهریان مهمان امیرالمومنین (!)اند.انها که امده اند از بحث های داغ اقا رضا با امیرالمومنین(!) حکایت می کنند.اقا رضا در تماس با برادرش از طول مذاکرات گله می کند و با تلخند می گوید:«این چه مذاکره ایه که اینهمه طول کشیده»

پرده پنجم:

این اواخر که با علی که حرف می زنم بوی امید در حرفها نیست...منبع غیر موثق من از شهادت رضا می گوید و علی هم که در مراسم اعتکاف با دوستان جدید اشنا شده امیدی ندارد:«اقای" الف"می گفت بعیده زنده باشه...احتمالش به ۱۰ درصد هم نمی رسه!»امید ها دارند کم کم به صفر می رسند.

پرده ششم

از ۲ روز قبل زمزمه های ازادی به گوش می رسند.تا اینکه دیشب خبر ازادی اقا رضا و یکی دیگر از گروگان ها از ۲۰:۳۰ پخش می شود.سریع زنگ می زنم به علی و قبل از دادن خبر قول یک شیرینی اساسی را می گیرم بعد خبر رامی گویم. اساسآ کیف می کند:«این از برکات اعتکاف امساله شک نکن...به خدا همه می گفتن واسه ازادی رضا دعا کنین..پارسال اینجا بود..امسال جاش خالیه...»و دعا ها گرفتند...

*********

ب*الف۱)بعضی وقتها اینقدر شادی هایی مثل مبعث پیامبر اعظم(صلوات الله علیه و اله)...پیروزی حزب الله و سالروز ازادی ازادگان کنار هم می شوند که وقتی ازادی اقا رضا را اضافه کنیم نا خود اگاه باید گفت:«خوشگلا باید برقصن»و چون منم تقریبا در حال رقص هستم تبصره ای می افزاییم که بد شکل ها هم یواشکی برقصن!!

ب*الف ۲)کسی می داند چرا سایت بازتاب و امثال ان ــنظیر خبر گزاری فارس و...ـــ که لحظه به لحظه وقایع نا امنی در شرق کشور را  گزارش می کند چرا از ازادی گروگان ها نمی نویسد؟وقتی این را می بینم یک علامت سوال بزرگ ایجاد می شود که دلیلش را نمی گویم...شما هم نگویید لطفآ!!

ب*الف۳) الان که دارم این متن را می نویسم حتما خیال می کنید خیلی شادم اما برای متنم غصه گرفته ام...به خاطر حرفهای نزده ام...چقدر دردناک است حرفهایت را بخوری و بگذاری مثل همیشه در دلت بگندند.کاش می شد خیلی از حرفها و پرده های پشت پرده را که از پرده بیرون افتاده اند نوشت...ای کاش

ب*الف۴)تمام این حرفها به کنار...اقا محسن...جایت ناجور خالی است ان ستونی از  مسجد که به ان تکیه می دادی بد جوری بی تکیه گاه شده ...

نکته: این نمایشنامه فقط  در باره ماجرا های اقا رضا نوشته شده و الا نمایشنامه نا امنی ها پرده هایش بیش از اینها است!

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:34  توسط داداش کوچولو  | 

بروید به حاج صادق جبر بدهید...

به مردان جهاد و شهادت خبر بدهید

در باغ شهادت را باز باز کرده اند..بوی خون از اطراف لبنان می اید...فقط گوشی تیز می خواهد..

گیرم همت نیست...همت من و شما کجا رفته است؟

گوشی تیز تا صدای :"هل من ناصر..." مردی با از دیار بانوی صبر را بشنویم...

تو ننگ عربی سید حسن

سیدی که حرفهایش بوی شهادت می دهد و نگاهش بوی شجاعت...

تقصیر تو نیست که بلد نیستی در حرم سرا ها بلمی و شراب بنوشی...تقصیر نان حلالی است که خورده ای!

سیدی که وقتی خوب بزرگ شد خودش را شاگرد ولایت نشان داد...

ماجرای این بوسه خیلی طولانی تر از یک بوسه است....خیلی طولانی...

سیدی که جرمش این است که  بلد نیست سر خم کند جلوی هر [...] و [...] از ان بد تر اینکه نه ادرس کمپ دیوید را بلد است نه اسلو را....

خاک بر سر انان که ابروی اسلام را بردند و چه توهینی برای خاک بالا تر از اینکه بر سر خائنین بریزد؟

سیدی که وقتی تهدید می کند یعنی عمل هم می کند و مردان کوه صهیون از لانه موشهایشان دنبال موشکهایش می گردند...

می زنیم یعنی می زنیم...موشک نداریم...موشک ها خطا رفتند...نیرو نبود نداریم..می زنم یعنی موشک ها در راهند!

سیدی که عبایش تنها پناه مردان سبز پوشی است که دستشان به سلاح عادت دارد برای دفاع از ناموسشان در برابر غاصبان ولادتگاه عیسی(ع)...

تنها عبای تو مانده سید...فقط عبای تو...

ب*الف۱)سید دلم برای خشم هایت تنگ شده است...برای مرگ بر اسرائیل هایت...

ب*الف۲)اسمان امشب ایران شهاب بارن است و اسمان اسرائیل موشک باران...ما از سقف ها نگاه می کنیم...انها از سوراخ موشهایشان!

ب*الف۳)همانا دشمن ترین مردم عالم بر شما یهودیانند...

ب*الف۴)منابع حرفهایم را نمی گویم...اگر نمی دانی بعضی هایشان مال دیگران است و "ب*الف ۳" ایه قران تقصیر من نیست!!!

یا علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 2:26  توسط داداش کوچولو  |