تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام

جای این نقطه ها هر چه می خواهی بگذار ........................................................

می خواهم هر چه می خواهی در بارهءحال و هوای الانم فکر  کنی ...در بارهء حال و هوای بی تو بودنم...

بگذار نگویم هوای دلم انقدرابری است که هر چه می گردم ردی از خورشید ندارد... بگذار نگویم چقدر مثل دیوانه ها تمام طول اتاقم را رفتم و امدم اما تو حتی به یادم نبودی ....بگذار نگویم دیوار دارد شکایت می کند از بس سر به ان کوبیدم و سرم هنوز از نبودنت درد می کند و برای فراموشی درد نبودنت به دیوار می کوبمش ..بگذار نگویم چقدر می خواهم فردا نیاید تا ناگهان در غروب پنج شنبه غرق نشوم....بگذار نگویم چقدر مثل گیج ها گوشی تلفن را برداشتم و مشتاقانه گفتم :«الو...»و فقط صدای بوق ممتد امد و صدایی که :«تلفن که زنگ نزده که برداشتیش...»...بگذار نگویم چقدر اینجا بی تو بوی مرگ می دهد...بگذار نگویم چقدر بوی لاشهء فاسد شده می دهم وقتی گرمی حضورت دلم را پر نکرده است...بگذار نگویم چقدر از اینجا...این اتاق...این وسایل...این نگاههاو هر چه روزی ردی از تو بر خود داشته  متنفرم وقتی تو نیستی....بگذار نگویم چقدر هوای اینجا چقدر مسموم است وقتی هوای بازدم تو در ان نیست...بگذار نگویم این بغض لعنتی دارد خفه ام می کند و نمی گذارد هیچ حرفی بزنم...بگذارنگویم چقدر دارم می میرم بی تو...بگذار نگویم دلم چقدر هوایت را کرده است...

ب*الف۱)همیشه که قرار نیست اسمان دل انسان افتابی باشد...گاهی هم مثل الان ابری می شود

ب*الف۲)تک بیتی را که الان تیتر این متن است وقتی در یزد بودم سرودم وقتی هوای دلم ...................... بود مثل الان....

ب*الف۲)اصلا چرا من این همه حرف به هم بافتم ؟همان کاری را که اول گفتم بکنی بهتر است به جای این نقطه ها هر چه می خواهی بگذار و بی خیال حال و هوای من شو...مثل همیشه......................

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 2:31  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

اسمش یادم نیست...اصلا یادم رفت بپرسم کجا جانباز شده است اما وقتی در یکی از شبهای خاطره ای خاطره اش تمام شد ...سریع دویدم جلو و مثل بچه های ۲-۳ ساله که بهانه می گیرند از او خواستم تا به من شماره تماسش را بدهد که نداد!ادرس خواستم باز هم نداد.اخرش از کوره در رفتم:«شما باید ما جوونها رو هم با جنگ اشنا کنین...اینجوری اشنا می کنین؟»او هم خیلی سنگین و رک گفت:«تو اگه نویسنده ای...با همین خاطرهء نصف نیمه هم می نویسی اگرم نیستی نه خودتو معطل من نه مردم رو!» من هم ناچار شدم این را بنویسم اما از من قول گرفت یا بر اساس خاطره اش ننویسم یا(چه در زنده بودنش یا شهادتش) اسمی از او نبرم من هم راه دوم را انتخاب کردم!

ب*الف۱)داستان خاکریز دو سال توی دفتر هایم خاک خورده بود تا امروز که نمی دانم چطور شد شعر چشم چشم دوتا چشم مرحوم سپهر را شنیدم و دلم هوایی شد...

ب*الف۲)نمره  ء این داستان را باید دوستان بلاگ گروهان نجف و استادم پروانه مهاجر بدهند...

ب*الف۳)یادش بخیر این داستان نوشته شدنش مصادف شد با سالگرد روزی که اولین بار صدای مرحوم سپهر را شنیدم با شعر اتل متل یه بابا که درست سوم خرداد .......................

ب*الف۴)هر کدام از شعر ها را خواستید رویشان کلیک کنید و دانلودشان  کنید.

یا علی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2:10  توسط داداش کوچولو 

خاکریز

تا چشم کار می کند بیابان است و سیم خاردارو مین های عمل نکرده و خنثی شده اما هیچ ردی از تانکها...تیربارچی ها و تو نیست...اینجا الان درست ین یک مکان توریستی شده است...مثلا امده ام مناطق جنگی!

****

:«موشک»ویژژژژژ...بامب...

این اخرین چیزی بود که از حنجرهء حسین بیرون امد و بعد هم نمی دانم دست راستش بود یا چپش که پیدا کردم...دست چپش بود...از انگشتر عقیقش فهمیدم که حالا قرمزی اش از خون حسین بود.

هواپیمای عراقی مانور می داد و می زد و ما می خوردیم و فرار نمی کردیم و ما می زدیم و او نمی خورد و فرار می کرد.

وقتی صدای قیژ قیژ امد فهمیدیم برادران مزدور بعثی با تانک دارند می ایند   سر وقتمان.همه مان فهمیدیم تمام افرادی که خاکریز یک هفته به ید قدرتشان دوام اورده بود.چه انهایی که بودند و دفاع می کردند چه انها که بودند و حالا نبودند اما هنوز هم  دفاع می کردند  .

مهماتمان را روی هم ریختیم و شمردیم :«دو تا موشک انداز ارپی جی،سه تا کلاش و یک تیر بار که همیشهء خدا خراب بود»تو یکی از ارچی جی ها را برداشتی و من دیگری را یاسر هم یکی از کلاش ها را برداشت و ناگهان فهمیدیم سه نفریم و شش اسلحه!یاسر گفت:«من نمی تونم کاری بکنم...مثل این تیر بار...اون دوتا رو هم شما بردارین» ما هم هر کدام یکی از کلاش ها را برداشتیم.

برای اخرین بار با یاسر خدا حافظی کردیم.یادت هست؟وقتی از تو کمی اب خواست و تو کفتی:«برای پاهات خوب نیست»و او زهر خندی زد:«کدوم پا»؟و من با شرمندگی به دو تکه گوشت اویزان به رانهایش نگاه کردم وپاهای سالم خودم.یادم نیست هنر خمپاره شصت بود یا ارچی جی...

***

لنگ لنگان دویدی به راست و سریع دویدم به چپ و پشت یکی از بازمانده های خاکریزمان پناه گرفتم.تیربار چی تانک ها چنان می زدند که انگار مهماتشان تمام نمی شود.خواستم سرم را بالا بیاورم که یکی از انها مرا دید.سریع خوابیدم،ناگهان صدای الله اکبر تو امد و شلیک موشک و انفجار برجک یکی از تانکها.

بعد از تو من ایستادم و زدم اما نگاه نکردم خورد یا نه. یکی از تیربار چی ها مررا دید و من زدم به چاک!

اخرین بار که دیدمت خوب یادم است.بالای خاکریز ایستاده بودی و هدف می گرفتی،اما نزدی یعنی نگذاشتند بزنی .نتوانستم بشمارم چند تا تیر سینه ات را سوراخ کردند اما دیدم وقتی زمین خوردی لباس خاکی ات کاملا خونی شده بود.

من هم زیاد دوام نیاوردم .تو ندیدی اما بعد از اینکه یاسر از خونریزی پاهایش شهید شد یک خمپاره شصت چند متر جلو تر از من فرود امد و مرا از زمین کند و دوخت به این ارابهء چرخ دار و لعنتی.بد هم هوشیار بودنم انقدر طول نکشید که بفهمم عراقی ها به خاکریز رسیدند یا نه...

*****

پارسال وقتی امدی اول نشناختمت.اخر هر چه در ان جعبهءچوبی گشتم اثری از موهای قهوه ای و بدن کشیده و ریش کم پشت و لطیفت نبود.هر چه بود استخوان بود و خاکستر و خاک.نه می شد از سینه ات شناحتت که پر بود از ترکش نه از پایت که تیر خورده بود.اما خودت بودی...از قاصدکی که از وسط تابوت بلند شد فهمیدم .اخر قرارمان همین بود...:«هر وقت تو منو دیدی یا من تو رو و نشناختیم هم رو ...رمزمون قاصدک باشه...»

*******

یکی از این جوان ها که خیلی احساس بسیجی بودن و ریش و چفیه دارد جلو می اید :«هلتان بدم»؟

می خندم و اشک هایم را پاک می کنم:«نه پسرم..ممنونم»

سرم را بر میگردانم و چرخ های ویلچر را به جلو هل می دهم. می دانی؟جای من و امثال من اینجا نیست...اگر بود از بین انهمه از بچه ها فقط من نمی ماندم.باید مثل شما می ماندم نه اینکه بروم و حالا بعد از این همه سال برگردم.

                                                          ح.ع مهاجر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 1:31  توسط داداش کوچولو  |