تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام...

یاد ان شبها بخیر...شبهایی که برای رفع دلتنگیٍ دوری از خانه و خستگی سر و کله زدن با ۸۰ دانش اموز پر انرژی از مجرد سرا می زدم بیرون و تنهایی پیاده روی می کردم.کم کم اینقدر این پیاده روی های شبانه ادامه پیدا کردند که چنان شرطی"بخوانید معتاد"شدم که اگر یک شب این پیاده روی های شبانه را انجام نمی دادم خوابم نمی برد ! چه درس ها که در این گردش های شبانه نیاموختم...چه چیز ها که ندیدم و چه حرف ها که نشنیدم!گاهی وقتی به دم در مجرد سرا می رسیدم تازه متوجه می شدم که تمام صورتم خیس است...خیس از اشکهایی که تنها حاصل تنهایی و غربتم بودو تنها شاهدشان مهتاب و ستاره های نیمه شب...

...شب بود و تکیه گاهم دیوارهای سنگی ـــ از ان نوع دیوار فقط در همان محل ساخته می شود ـــ محل خدمتم٬تکیه می زدم به دیوار و در نور زیبای مهتاب به سگ هایی خیره می شدم که بدون اینکه ازاری به کسی برسانند زباله ها را در جستجوی لقمه ای غذا که در ان رد منت من و امثال من نباشد می گشتند!به جغد هایی که روی تیر های چراغ برق می نشستند و بدون صداد دشت را زیر نگر می گرفتند و وقتی به پرواز در می امدند یعنی به زودی رشتهء حیات یک موش مادر مرده بریده خواهد شد!و...

اما تمام اینها یک طرف دیدن جوانهای ۱۷-۱۸ ساله ای که می امدند زیر نور چراغ برق های خیابان درس می خواندند یک طرف!همانهایی که وقتی می فهمیدند معلم هستم و بدون ادعا حاضرم مسائلشان را حل کنم ٬راه حل های تستی ای که خودم در کنکور سراسری ازموده بودم را یادشان بدم و انها را از "کلک مر غابی!"های بعضی از مسائل که فقط معلم ها بلدند اگاه کنم خیلی خوشحال می شدند.کم کم با خیلی هایشان رفیق شدم و به خصوصی ترین اتاقهای قلبشان راه پیدا کردم...

امشب ناگهان به یادشان افتادم وقتی دیدم یکی از شبکه های تلویزیون دارد تو سر خودش می زند که:« با هر توان مالی...با هر توان درسی...در هر کجای ایران که هستید...به ما بپیوندید ما کنکور را می ترکانیم!»شبکه ی دیگر هوار می زند:«قبولی تضمینی در هر رشته ای که بخواهید...ا بهترین رتبه ...»سومی هم که خود کشی کرد:«سال گذشته نیمی از رتبه های یک رقمی از خدمات ما استفاده کرده بودند...بهترین اساتید...استاد را به خانه ببرید»

ب*الف۱)حاج علی...خیلی دلم برای ان شعری که روز فارغ التحصیلی خواندی تنگ شده است!

ب*الف۲)انوری ثانی عزیز٬ علی اقا که در مناطق محروم خدمت "بخوانید طی محکومیت"کرده اند می دانند چه می گویم!

ب*الف۳)راستی یک کلاس کنکور تتتتووووووپپپپپپ سراغ داردم٬می خوای بیایا یه سری بزنی؟میگه سوالای کنکور رو داره!!!

ب*الف۴)کسی می داند چرا وقتی اسم کنکور ٬کلاس کنکور٬ کنکور ازمایشی و اینور چیزها وسط می اید حالم به هم می خورد؟

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 2:3  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

لطفا همین اول کار نپرسید اینجا چه خبر است چون خودم هم نمی دانم!فقط می دانم امدم اپ کنم که دیتا قطع شد تابیایم بفهمم چه خبر است دوستی تماس گرفت و کاشف به عمل امد که وب کلا حذف شده است!حالا قطع شدن دیتا چه ربطی به حذف شدن وب دارد الله اعلم!دوست عزیز این وظیفه را بر عهده گرفت و از شهر دیگری سریع با همین ادرس و همین پسورد یک وب جدید ساخت.من هم دستکاریهایی را که در قالب کرده بودم برایش میلیدم(!)تا بویراشد(!)نقدآبرای خالی نبودن عریضه همین متن بس است و تا کشف دلیل حذف بلاگم و متاقب ان بازسازی اساسی سیستمم (به قول علی کویر زاد)زیاده جسارت است...یا علی

ب*الف۱)حالا همچین بد هم نشد ها....کلی از دوستان ما را لینکیده بودند(!)که ما نلینکیده بودیمشان(!) حالا لینکیدیمشان(!)

ب*الف۲)جان من نپرسید چرا اینجوری نوشتی که دیتای خودم هم قطع شده است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 11:35  توسط داداش کوچولو  |