نعره آسمان
از جایی در افق نقطه ای پیدا شد...کم کم بزرگ شد و شروع به نعره کشیدن کرد...
***
رسول پشت بیسیم فریاد زد:"پس این پشتیبانی لعنتی کی میرسه..."
کسی از پشت بیسیم گفت:"میرسه...تو راهه"
رسول سراسیمه از سنگر بیرون امد و به اسمان خیره شد. از اسمان اتش می بارید. اما او در این جهان نبود. به خاکریزی که از دیروز تا حالا فقط دو سه تکه اش باقی مانده بود نگاه کرد. سطح زمین پر بود از فلز و گوشت و خون. در سرتا سر خاکریز فقط چند نفر باقی مانده بودند که داشتند دفاع می کردند.
***
صدایی گفت"عقاب موقعیت؟"
به درجه های روبرویش نگاه کرد و با خونسردی گفت:"ده یا پانزده ثانیه دیگه می رسم مهمونی"
صدا گفت:"تانک ها در اولویتند... "
کلید اماده سازی بمب ها را زد و به زمین زیر پایش نگاه کرد:"یکی شونو جا نمی گذارم...خیالتون راحت باشه"
***
بابا گفت:" برو پسرم...خدا به همراهت"
رسول گفت:"یادت باشه خلبان شدی از اون بالا برام دست تکون بدی ها!!"
او خندید:"اقا رسول...شما هم شیخ شدی برای ما دعا کنی ها!!"
همدیگر را بغل کردند و بابا پیشانی هر دویشان را بوسید. هر دو با هم سوار اتوبوس شدند. یکی راهی قم شد و یکی راهی تهران.
***
صدا در بیسیم گفت:"رسول جان...دو رکعت نماز بخونی رسیدن"
رسول خندید:"کیا؟عراقیا؟"
صدا گفت:"نیروهای کمکی خط پشت سر شما رو شکستن...جلودارهاشون الان تماس گرفتند دو کیلومتری شمان"
رسول به پشت سرش نگاه کرد.جایی در دور دست کسانی به سمتشان می امدند. اما دشت باز بود و رو برو تانکها در حال پیشروی بودند. موشکی برای ارپی جی های خالی نمانده بود.
***
اولین تانک را دید.:" سلام دوستان مزدور..."
و دکمه قرمز را فشرد.
زیر پایش تانک اتش گرفت و او به سرعت از شعله ها دور شد. ده ها تانک که با سرعت در حال پیشروی بودند ناگهان در جا متوقف شدند.
***
تانک ها یکی یکی توسط هواپیمایی که معلوم نبود از کجا امده به هوا پرتاب می شدند و رسول لبخند می زد:"خوش امدی ابابیل"
حالا صدای فریاد الله اکبرکسانی را که از پشت به خاکریز نزدیک می شدند می شنید.
***
نباید روی هدف چرخید. استاد خلبان همیشه می گفت:" کمی از هدف دور بشید بعد دور بزنید...نگذارید هدف برای توپچی ها بزرگ بشه"
از روی تانکهای در حال سوختن رد شد و زیر لب زمزمه کرد:" بقیه برای برگشت"
***
انها که تازه امده بودند بقیه تانکها را هدف گرفتند و پشت ته مانده های خاکریز مستقر شدند.
کسی به سمتش امد:" خدا قوت...چند نفر مونده؟"
به سختی تمام انرژی اش را جمع کرد و لبخند زد:"خوش امدی...رسیدن بخیر! با من 5 نفر سالم و بیست نفر زخمی"بعد به انتهای خاکریز نگاه کرد و اه کشید:" صد و بیست نفر هم ما رو جا گذاشتن"
:" خدا اجرت بده...دو روز زیر این اتیش دوام اوردن مرد می خواد..."
***
دور زد و به محل قبلی برگشت.باقیمانده تاکها هم داشتند می سوختند. از روی جایی که به نظر می رسید خاکریز خودی باشد عبور کرد و برای افراد زیر پایش دست تکان داد.
:"مرکز از عقاب...هدف کاملا منهدم شد"
صدایی گفت:" افرین... سریع به سمت موقعیت دوم برید"
:" بله...همین الان"
***
به افق نگاه کرد و به صدا ها گوش کرد.حالا صدای نعره اش را نمی شنید. نقطه ای شده بود، در حال محو.
دستانش را به سمت اسمان گرفت:"خدایا حافظش باش"
امید عارفزاد
ب*الف1)از دوستانی که به نوشته قبلی توجه کردند ممنونم
ب*الف2)تقدیم به شیر پیر جبهه ها...مرحوم حاج بخشی
یا علی
