تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

این جریان مربوط  به یکی دو سال پیش است...زمانی که در مجله کودک مسلمان بلوچ وابسته به بسیج سپاه استان قلم می زدم...

یک نفر میانسال با لباس شخصی وارد اتاقم شد.اول متوجه امدنش نشدم خیلی ارام و خودمانی امد کنارم نشست:"سلام اقای...؟"
ریش کمی تا قسمتی سفید و نگاهی جدی و تا دلت بخواند خوش هیکل و خوش تیپ.
من که ناگهان متوجه حضورش شده بودم از جا بلند شدم و گفتم:"سلام من "ع"هستم"و ناگهان از خودم پرسیدم این کیه؟ ولی چیزی نگفتم...
با لبخند پرسید:"خوب...چه می کنین اینجا؟"
با ناراحتی گفتم:"چه می کنیم؟می نویسیم برای کی؟برای بچه بلوچ ها که بعد برن مجله های سپاه صحابه رو بخون بیان ما رو بکشن...به دستور کی می نویسیم؟ یه مشت سردار که به خودشون زحمت نمی دن یه سر تا اینجا بیان"
و ناگهان خودم فهمیدم خیلی خیلی تند رفتم. اما به روی خودم نیاوردم.سری تکان داد و بلند شد و ایستاد و رفت به سمت قفسه کتاب.
:"چرا اینقدر اینا خاک گرفته اند؟"
به من برخورد...مخصوصا که ان روز کلی کار کرده بودم و تمیزشان کرده بودم :"نه برادر من...خاک گرفته کدومه..قدیمین.جدید ترین کتابی که داریم چاپ ۸۱ هست...یعنی ۴-۵ سال پیش "و رفتم کنارش ایستادم :"ببینید خاک نیست...قدیمین.."و با دست کشیدن روی کتاب نشانش دادم که خاکی ندارد.
سری تکان داد و چند کتاب دیگر برداشت و یکی یکی ورق زد.نمی دانم چه حسی موجب می شد حرف دلم را بزنم.برگشتم پشت میز
:"بیا...کامپیوترمون پنتیوم ۳ ٬دوربینمون زنیت ۱۲۲ ٬اینترنتمون دیزلی...بعد کار هم میخوان"
:"اما می گن این سردار جدیده..."
:"اونم مثل بقیه...میاد و میره بعدشم میگه اقای فلانی نیروی خوبیه ها...بعدش اون اقای فلانی هم میره که برگرده چون جای دیگه ای نیازش دارن!!!"
:"حالا شما اینقدر بد بین نباش... خدا کریمه..."
ناگهان یادم امد که اصلا او را نمی شناسم:"البته حضور شما اینجا کمی جای سوال داره... پاسدار هستید؟ اسمتون؟"
":بسیجی هستم...یه بسیجی ساده...اسمم هم مهم نیست"
":خوب برای من مهمه...الان اینجا حاجی بیاد ببینه غریبه راه دادم دیگه هیچی..."
خندید و نگاهم کرد:"بله...حق با شماست" و با لبخند از اتاق رفت.

***********

 حاج اقا "ع" امد داخل اتاق من
:"سلام..ببین اماده باش امروز سردار میاد اینجا"
:"سردار؟مگر سردار ها هم اینجا رو بلدن؟"
:"اره...سردار محمد زاده شدیدا روی کار ما حساسه...می خواد خودش وضع مجله رو ببینه...امکانات بده و ما رو به بعضی مراکز دولتی متصل کنه"
نیشم نا گهان باز شد و با تمسخر گفتم:"یعنی خط "ای دی اس ال "هم می خرن برامون؟به خدا حاجی با این کامپیوتر و اینترنت عهد دقیانوس پدرم در میاد"
حاجی خندید:""ای دی اس ال"هم می خره برات....تو بهش بگو...خدا کریمه"

**********

ساعت نزدیک ۷ شب بود .
بچه های کادر همه با لباس های فرم و تر تمیز ایستاده اند دم در و ما غیر کادری ها و غیر رسمی ها هم مثل بچه یتیم ها عقب تر ایستاده بودیم و سعی می کردیم توی دست و پا نباشیم.
لباس نماد "کودک مسلمان بلوچ" را هم تن یکی از رفقا کرده بودیم وکلی التماس کرده بودیم که جان مادرت ۱۰ دقیقه دم در بایست.
پاترول سپاه دم در ایستاد و حاجی پیاده شد ٬ بعدش سردار...همه بچه های کادر محکم پا به هم کوبیدند و ما غیر کادری ها هم سعی کردیم مودب تر بایستیم.سردار با حاجی یکراست به سمت داخل رفت و از کادری ها سان دید.به سمت ما هم سری تکان داد و به نماد مجله هم احترام نظامی گذاشت.
۱۰ دقیقه بعد و بعد از جلسه خصوصی ٬ جلسه عمومی بود که ما غیر کادری ها هم دعوت بودیم.
بالای میز سردار نشسته بود.ما یک طرف کادری ها یک طرف. از لحظه ای که دیدمش فهمیدم یک جایی دیده  بودمش اما کجا؟یادم نمی امد...
همه یکی یکی بلند شدند و خودشان را معرفی کردند وقتی نوبت من رسید ایستادم که حرف بزنم که ناگهان شناختمش !! خودش بود فقط لباسش نظامی شده بود و ریشش کمی کوتاه تر!! شوکه شدم و مات!لبخند زد:"البته ما قبلا با هم حرف زدیم...اقای "ع" به گمانم یکی از بهترین نیروهای مجله هست...حالا شما فرض کن همو نمی شناسیم مثل بقیه..." نمی دانم زبانم چگونه چرخید٬ فقط مثل جن زده ها سرجایم نشستم...

ب*الف۱)فردایش تغییرات قابل باور نبود اخرین مدل دوربین عکاسی٬اخرین سیستم کامپیوتری٬خلاصه کلی دستمان باز شد و توانستیم فعالیت های بیشتری انجام دهیم...

ب*الف۲)۵ -۶ سال در مجله کار کردم و سرداران زیادی را دیدم که امدند و رفتند اما سردار محمد زاده در توجه به مسائل فرهنگی نگوییم بی نظیر لااقل کم نظیر بود.

شادی روح شهدای وحدت مخصوصا سرداران شوشتری و محمد زاده فاتحه مع الصلوات...

یا علی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:22  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

زمان ٬زمان شماست...

بدزدید...

بکشید...

راه ببندید...

بمب بگذارید...

سر نماز بمب بگذارید...

جلسات وحدت را به خاک و خون بکشید...

***************

با کمال ارامش صبر می کنیم!

اکنون فصل پاییز شروع شده است!

اخرش خیلی با اکنون فاصله ای ندارد!

و ان موقع ٬زمان شمردن جوجه هاست!

به فصل تسویه حساب با شما هم می رسیم...

ب*الف۱) یادش بخیر ٬ بعد از بمب گذاری مسجد علی (ع) جناب مولوی عبدالحمید با وجود گفته های پی در پی مسئولین به مسجد امد و ان شد که نباید می شد و نا امنی های عجیب غریب بعدش در زاهدان واتش زدن ۵ مرد و زن و  ناموس شیعه در بانک بسیجیان و گفتند:"شیعیان با مهمان و کسی که به تعزیت امده چنان رفتار کرده اند...و ما نیز با انها همین کنیم"
حال که شما با کسانی که با پرچم وحدت امده بودند چنان کردید٬ حق است که با شما هم همان کنند که حقتان است...

شادی روح ۴۱ شهید وحدت٬مخصوصا سرداران شهید :شوشتری و محمد زاده صلوات...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:20  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

می دانی مهمترین شانسی که فقط در صورت زندگی در زاهدان به دست می اوری چیست؟

.

.

.

.

وقتی در زاهدان زندگی می کنی این شانس را داری که کنار اسم بعضی از رفقایت در دفترچه تلفن موبایلت بنویسی شهید...

مثلا
شهید سرگزی
شهید ذوالفقاری
شهید کاظمی
شهید فیروزی
و...

ب*الف۱)از تمامی دوستانی که بعد از خواندن متن فک ابراز لطف کردند ممنونم و خود را شرمنده و وامدارشان می دانم.از حیدریون عزیز به صورت ویژه سپاسگذارم.

ب*الف۲)شادی روح شهدا صلوات

یا علی مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:21  توسط داداش کوچولو  | 

پیش در امد:

اینها مشاهدات شخصی ام است از انفجار بمب در مسجد علی ابن ابیطالب زاهدان در خرداد ماه سال جاری.درست بعد از زمانی که وسط نماز صدای" الله اکبر" امد و بچه ها رفتند هوا...ببخشید اگر تلخ است :

خواندن این نوشته را به هیچ کس توصیه نمی کنم

ساعت ۱۱و ۱۲ دقیقه است.این را بعد از نگاه کردن به ساعتم فهمیدم!

*********
کمتر از بیست دقیقه بعد از انفجار مجروح ها و شهدا را بردند و اقایان اطلاعاتی و امنیتی ریختند داخل مسجد! بچه های صدا و سیما هم همراهشان بودند . داشتند فیلم برداری می کردند و نمونه برداری که ناگهان سر و صدایی امد. گویا یکی دوتا از نیروهای "کثافت" را گرفته بودند  سر و صداهای بیرون مسجد هم حکایت از خنثی شدن بمبی مقابل مسجد داشت.تا ابها از اسیاب بی افتد و اقایان امنیتی مسجد را ترک کنند و کشف و کراماتشان را مرقوم ساعت ۱۱ شده بود و کم کم مسجد خلوت.از بیرون مسجد خبر چندانی نداشتم با ۲-۳ تا از بچه ها روی پله ای داخل مسجد نشسته بودیم و داشتیم به رفقا گزارش می دادیم و گزارش می گرفتیم:
"نه...خبری نشده همش ۳۰-۴۰ نفر شهید شدن!"
"کی؟ابوذر؟نه...گمان نمی کنم اون کرمانه...شهید نشده"
"چی؟حمید؟...یا حسین..."و زیر لب زمزمه می کنم:"حمید هم تو بیمارستان پرید..."
و بغض همه می ترکد...

********
حاجی"ف"با چند تا نایلون بزرگ می اید طرفمان:"ببینید٬نمی خوام غریبه این کار رو بکنه٬زحمتش رو شما بکشید"
:"چشم حاجی..."
دستکشهای پزشکی را دستمان می کنیم و یکی یک نایلون بزرگ را بر می داریم با یک ماژیک قرمز و چندین و چند نایلون فریزر:
نایلون بزرگ برای گوشتهای کوچک٬نایونهای کوچک برای قطعات بزرگی که احتمال شناساییشان هست و ماژیک که اگر صاحب قطعه ای را شناختیم بنویسیم رویش...
در شبستان را باز می کنیم و ۳-۴ تایی وارد می شویم...به قتلگاه شهدا خوش امدید...

********
گوشتها را از روی زمین جمع می کنم.در و دیوار پر از خون است.تا حالا اینقدر خون و گوشت یکجا ندیده بودم.یعنی یکجا که نه...پراکنده و یکجا.
کیسه نیمه شده و بوی تلخ گوشت و خون و باروت اذیتم می کند.حسابش از دستم در رفته چند بار عق زدم و چند بار به هق هق افتادم..."رسول"وسط کار بیهوش شد و "محمود"انقدر گریه کرد که از حال رفت.و ما ماندیم و قطعات شهدا و ان "کثافت"که به همه نقاط مسجد چسبیده بودند.ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد.لای قران ها تکه بزرگی گوشت افتاده بود.جلو تر که رفتم یکه خوردم.
فک بود! فک پایین یکی از شهدا کامل به یکی از قران ها چسبیده بود. شاید ساچمه ها به اینجه پرتش کرده بودند.ارام برش می دارم و سعی می کنم حالم به هم نخورد.می گذارمش داخل یک نایلون فریزر و می خواهم درش راببندم که ناگهان چیزی توجهم را جلب می کند.رد یک بخیه!
ناگهان صاحب فک را می شناسم...اخر خودم هلش داده بودم که به زمین خورده بود و چانه اش بخیه خورد.دقیقا همان است...انرژی ام ناگهان تمام می شود و می نشینم و تکیه می دهم به دیوار...
اشک ها امان نمی دهند و می ریزند ناگهان تند می شوند  به پهنای صورتم پخش ٬هق هق می کنم...

********
می ایستم و به سمت خروجی می روم٬نایلون گوشتها را تحویل می دهم و نایلون فک را هم...
نمی دانم چطور تا خانه امدم٬نمی دانم جواب مادر و زنم را چطور دادم...هیچی نمی دانم...

ب*الف۱)شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:31  توسط داداش کوچولو  | 

سکوت همیشه نشانه رضا نیست!

گاهی نشانه قایم شدن است!
گاهی نشانه ساکت شدن است!
گاهی نشانه بی جواب ماندن است!
گاهی نشانه بی نتیجه بودن بحث است!
گاهی نشانه بی لیاقت بودن مخاطب است!
گاهی نشانه بی اهمیت بودن بحث مخاطب است!
گاهی نشانه انتظار ادامه بحث از سوی مخاطب است!

گاهی هم نشانه این است که شنونده اصولا خودش را به کری زده! بی خود گلویت را جر نده...

در هر حال همیشه سکوت نشانه رضایت نیست...

گاهی اوقات هم دلمان اهل شکایت هست!
گاهی اوقات هم شکایتمان به جایی بند نیست!
گاهی اوقات هم شکایتمان می رود در نوبت رسیدگی!
گاهی اوقات هم قاضی حال رسیدگی به شکایت را ندارد!
گاهی اوقات پارتی نداریم برای حکم رسیدگی به شکایتمان!

خلاصه اینکه گاهی اوقات سکوتمان از رضایت نیست دلمان هم اهل شکایت هست...اما همین است که هست!

ب*الف)بیخیال...خدا کریمه!

یا علی مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:9  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

سکوت کردم تا بتوانم حرفی را که می خواهم بزنم خوب در دهان بگردانم٬خوب مزه مزه اش کنم و دقیق و کامل بگویم...

پيش از خواندن اين متن توجه شما را به اين نکات جلب مي کنم:

1-بر اساس مقدمه کتاب"داستانهای جاسوسی جنگ جهانی دوم "بيش از 30 درصد اطلاعات جاسوسي جهان از مطالب روزنامه ها به دست مي ايند!نويسنده در اين سطور تنها از منابع رسمي استفاده کرده است.

2-تقريبا تمامي مطالب موجود در اين متن موثق به ديده هاي شخصي و خوانده هاي شخصي است! با اينترنت ديال اپ نمي شود سرچ دقيق کرد!.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:22  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

دیگرهیئت علی اصغر میاندار ندارد...
دیگردر اوج خستگی نمی زند زیر اواز...
دیگر بین نماز مغرب و عشا قران نمی اورد...
حتی میان نماز مغرب و عشا هم اذان نمی گوید...
"حمید کاظمی" را می گویم همان که وقتی با مشت گردو ها را برای مراسمی می شکست گفتم:"حمید دستت..."خندید:"اگر به درد شکستن گردو برای امام حسین نخوره همون بهتر که بشکنه...."

*****

علی اس ام اس می زند:"از مسجد علی چه خبر؟"
می خواستی چه خبر باشد علی جان؟
دیوانه ای قصد بهشت کرده از مسیر جهنم!
دیوانه ای در نماز به ابن ملجم اقتدا کرده!
دیوانه ای دلش برای خلیفه دوم تنگ شده!
دیوانه ای درست بغل یک کافر(!!!) ۱۵ ساله خودش را منفجر کرده! مستقیم بهشت...

*****

هیچ کس گوشی را بر نمی دارد!
مادرم فقط یک جمله می گوید:"من زنده ام و سالم"نه سلامی نه خداحافظی...
مهدی گریه می کند:"حمید...حمید کاظمی..."
ساعتی بعد دوباره تماسم با مادرم بر قرار می شود..
:"از رفقات کسی شهید نشده فقط حمید کاظمی بود...که نیست!"
:"چه فرقی می کند؟بیست و پنج نفر همه رفقایم هستند"

*****

دوستی می گفت:"اینجا...مسجد علی٬ یه تکه از بهشته...باور کن"
حالا باورم شده که راست می گفت...
شهادتگاه ۲۵ عاشق...
مگر می شود بهشت نباشد؟
حالا او نیست...یعنی هست اما دیده نمی شود...اصلا گور پدر این حرفها...او هم پرید...

***********

سلام...
یک بار مسجد را با خاک یکسان کردند و خدا را گواه می گیرم صبحش نماز را مثل همیشه بر گزار کردیم
این بار تمام مسجد به خون شهدا مطهر شد...نماز در بهشت لذتی دارد که نگو و نپرس...

ب*الف)از تنها رفیقی که مرا یادش بود"علی اقا منصور سمایی"ممنونم که در اوج ناراحتی یادم کرد...

یا علی...یا علی...تو هنوز هم مظلوم ترین مخلوق خدایی...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:49  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

قبل از هر چیز:
وفات عالم دانشمند و فقیه عالیقدر حضرت ایت الله العظمی "بهجت"را به تمامی شیعیان تسلیت عرض می کنم...

به نظر شما پول چه کسانی حلال تر است؟

۱)او:
از کسی پول می گیرد که منطقه را ناامن کند٬ پول می گیرد که مردم را از نظام زده کند٬پول می گیرد که همه را از دم تیغ بگذراند! خون شیعیان را نه مباح که واجب القتل می داند٬ قبل از کشتارش نماز می خواند و بعد از کشتارش سوره های قران را...

۲)انها:
پول می گیرند که جلوی قاچاق را بگیرند٬پول می گیرند که جلوی کشتار را بگیرند٬پول می گیرند که نگذارند کسی به مال و جان و ناموس مردم تعرض کند٬پول می گیرند که اجازه ندهنددختران این مملکت را قاچاق کنند!

۳)او:
هر از چند گاهی با اربابانش دیدار می کند ٬به انها قول می دهد که کارش را به بهترین نحو انجام دهد٬به انها قول می دهد که در شروع انتخابات منطقه را ناامن تر از گذشته کند٬فقط برای عبور و مرورش از مرز پاکستان و افغانستان کمی تسهیلات می خواهد!

۴)انها:
خاکریز های دهها کیلومتری برای کمک به"انها" کشیده شده است٬دهها کیلومترمربع میادین مین در مناطق عبور "او"برای کمک به "انها"کشیده شده است٬رادار های خدا میلیون دلاری برای کمک به "انها" مشغولند٬در اوج تحریم برای مقابله با "او" به "انها"تفنگ های دوربین دار اتریشی می دهند!

اما:
"انها"پول می گیرند که چشمشان را روی کاروان های قاچاق "او" ببندند!
 "انها" پول می گیرند که نبینند "او" تانکر تانکر مواد سوختی را قاچاق می کند!
"انها"پول می گیرند که چشمشان را روی کشتارهای "او" ازمردم بی گناه ببندند!
"انها" و امثال "انها" پول می گیرند تا "او"بتواند به راحتی۱۷ نفر از امثالشان بدزد و بکشد!
"انها"از "او" پول می گیرند تا "او" دقیقا همان کاری را که "انها" باید مانعش بشوند٬ انجام بدهد!
"انها" حتی توانایی دفاع از خودشان را ندارند!باید "دیگری" بیاید و امنیت را برای "انها" تضمین کند!

شما را به خدا ...نان "انها"حلال تر است یا نان "او"

ب*الف۱) در آستانه انتخابات نباید مشکلات را کمرنگ کرد!باید پر رنگشان کرد تا مردم بدانند که مشکلات چیست٬چه کسی برای حلشان چه کرده و چه کسی توان حلشان را دارد...نباید با ایجاد بهشت برَین برای مردم ایجاد توهم کرد! باید کاری کرد...

یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:55  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

:"اونوقت شما دقیقا مسئولیتتون تو اصفهان چیه؟"
:"من مسئول یکی از واحد های ضد هوایی اطراف نطنز هستم"
:"بله..فرمودید اما یه توپ ۲۳ هم یک واحد هست٬اتشبار هاوک هم یک واحد هست٬شما مسئول کدوم واحدید؟"
:"نه من واحد توپ زیر فرمانمه٬طراف نطنز"
:"اتفاقا ما امدنی از کنارشون رد شدیم...اطراف بزرگراه پر از واحد های ضد هوایی است"
کمی مشکوک شده است سعی دارد بحث را کنترل کند٬اما من تصمیم دارم به سبک معلمها چنان بکوبمش که دیگر تصمیم نگیرد حال مرا بگیرد.

*******
:"بله اقا جواد سروان هستند٬نیروی هوایی...از مسئولین واحد های ضد هوایی اطراف نطنز"
در دلم دارم به روح پدر مادرم فاتحه می خوانم که در زبان این احمق انداخت که من هم از اطلاعات هوایی بی بهره نیستم...
:"اقا "ح" اقا جواد اطلاعاتی دارند که در هیچ مجله ای نیست"
زیر چشمی نگاهش می کنم.از ان جوانهای پر مدعایی است که ستوان ۳ است (درجه اش را روی کتش دیدم!بر خلاف بقیه)و از نادانی اطرافیان اساسی سوء استفاده کرده است و اگر قدری پر روتر بود خودش را فرمانده نیروی تازه تاسیس دفاع هوایی معرفی می کرد.او هم شنیده من معلمم و تصمیم دارد از یکی از هم سن و سالانش رو کم کند!

*******
:"من این عکس ها رو با موبایلم از همون مناطق گرفتم..این الان چه توپیه؟"
عکس را که نشانش می دهم حس می کنم گرم شده است و احساس کرده جدا باورش کرده ام و به اطلاعاتش اعتراف!
شروع به توضیح می کند:"بله این واحد ۲۸ هست از سمت غرب که رد می شید این واحد دیده میشه! اینا توپهای ۲۳ هستند اونم رادار وسطشه که به هم لینک شدند تا در برابر ای سی ام مقابله کنند اینا کلا توپهای قوی ای هستند که می تونن هر هدفی رو تا ارتفاع ۴۰۰۰۰ پا بزنند نمی دونم می دونی یا نه...!"
میان توضیحاتش نگاهش به نگاهم گره می خورد!با تمام وجودش می فهمد که فهمیده ام دروغ می گوید! به اطراف که نگاه می کند می بیند تمام اطرافیانش منتظرند من بگویم :"به به! چقدر شما می فهمید..."

********
کم کم احساس می کنم نامردی کرده ام!
با تمام وجودم محتویات مغزش را می بینم که در حال فعل و انفعال است تا مطمئن شود تمام اموخته هایش در مورد ضد اطلاعات را به کار گرفته است اما هنوز احساس می کند جایی در حرفهایم سوتی داده ام...نگاهش عذر خواه نیست٬بیشتر شاکی است که چرا دست کثیفش را رو کرده ام٬اما من عادت ندارم به هر بچه دماغی ای جواب پس بدهم!

******
:"شما الان دوره های ضد اطلاعات رو گذروندین؟"
:"بله...چطور مگه؟"
:"چون من از تاسیسات نظامی عکاسی کردم ! نمی خواین منو به ضد اطلاعاتتون معرفی کنین؟"
با حالتی که انگار به من لطف کرده است می خندد:"نه...خوب شما دوستید!خطری نداره"
احساس ببری را پیدا کرده ام که یک گوسفند در دامش افتاده و دارد با او بازی می کند...حس رفاقتم با حس ببر بودنم برخورد کرده است!!! اما او مرا هم مثل خودش گوسفند پنداشته! تصمیم می گیرم ببر باشم!
:"البته خوب کردید معرفی نمی کنین چون اینا عکس های اطراف نطنز نیستند اینا عکس های سیستم اب رسانی بارانی در المان هست٬اینم پرچم المان ! اینی که شما توپ ۲۳ دیدید لوله باران هست! اینم رادار نیست این مخزن تعادل فشار اب سیستم هست!"
رنگش سفید شده...دلم به حالش می سوزد اما حیفم می اید نیمه جان رهایش کنم!باید خلاصش کنم.
:"در ضمن توپ ۲۳ با رادار لینک نمی شه! اونی که رادار داره توپ ۳۵ اسکای گارد هست.هیچ توپی برای ای سی ام٬همون جنگ الکترونیک استفاده نمی شه! کدوم توپی ۴۰۰۰۰ پا رو می زنه که توپهای ۲۳ مال ۵۰ سال پیش بزنن؟؟"
می خندد٬من هم می خندم:"شما درجه تون چیه؟"
:"من معلمم"
:"باور نمی کنم...درجه تون چیه؟نظامی هستید؟"
:"نه اقا جان معلمم"
:"محاله...مسخرم نکن"
رفیق عشق اشاره می کند و من می ایستم:"خوب عمو جان...سال خوبی داشته باشید...ما رو هم دعا کنید..."

*******
دارم کفش هایم را می پوشم اما او هنوز گیج است:"شما نظامی هستید...مسخرم نکن"
می خندم:"شما باور نکن...من معلمم"
به سمت ماشین که می روم صدای مادرم را می شنوم:"این هنوز دهنش رو باز نکرده...اگر باز کنه می بینی که از استاده تو هم بیشتر حالیشه...نمی شناسیش..."

*******
ب*الف۱)یاد دوستی بخیر که شبی به من گفت:"تو حماقت نکردی...خیانت کردی...به تمام شهدا خیانت کردی...به تمام ارمانهات خیانت کردی..."

ب*الف۲)عید همه مبارک

یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

هوا را بو بکش!
چه بوی جالبی می اید!
درست روزهای اخر اسفند که می شود همین بو می اید!
مدتی است نزدیکی های عید همین بو را استشمام می کنم!
درست از وقتی فهمیدم خون شهدا از خون دیگران رنگین تر است!
درست از سه سال پیش که فهمیدم خون شهدا مظلوم بر زمین می ریزد!
درست از وقتی تاسوکی  یک محل بین راهی به یک ایستگاه خونین تبدیل شد!

درست از روزی که اقا محسن سرگزی و حسین ذوالفقاری رفتند و دیگر نیامدند...

ب*الف۱)عیدتان پیشاپیش مبارک

ب*الف۲)۳ سال گذشت ...

یا علی مدد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:34  توسط داداش کوچولو  |