تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

سلام

دیگرهیئت علی اصغر میاندار ندارد...
دیگردر اوج خستگی نمی زند زیر اواز...
دیگر بین نماز مغرب و عشا قران نمی اورد...
حتی میان نماز مغرب و عشا هم اذان نمی گوید...
"حمید کاظمی" را می گویم همان که وقتی با مشت گردو ها را برای مراسمی می شکست گفتم:"حمید دستت..."خندید:"اگر به درد شکستن گردو برای امام حسین نخوره همون بهتر که بشکنه...."

*****

علی اس ام اس می زند:"از مسجد علی چه خبر؟"
می خواستی چه خبر باشد علی جان؟
دیوانه ای قصد بهشت کرده از مسیر جهنم!
دیوانه ای در نماز به ابن ملجم اقتدا کرده!
دیوانه ای دلش برای خلیفه دوم تنگ شده!
دیوانه ای درست بغل یک کافر(!!!) ۱۵ ساله خودش را منفجر کرده! مستقیم بهشت...

*****

هیچ کس گوشی را بر نمی دارد!
مادرم فقط یک جمله می گوید:"من زنده ام و سالم"نه سلامی نه خداحافظی...
مهدی گریه می کند:"حمید...حمید کاظمی..."
ساعتی بعد دوباره تماسم با مادرم بر قرار می شود..
:"از رفقات کسی شهید نشده فقط حمید کاظمی بود...که نیست!"
:"چه فرقی می کند؟بیست و پنج نفر همه رفقایم هستند"

*****

دوستی می گفت:"اینجا...مسجد علی٬ یه تکه از بهشته...باور کن"
حالا باورم شده که راست می گفت...
شهادتگاه ۲۵ عاشق...
مگر می شود بهشت نباشد؟
حالا او نیست...یعنی هست اما دیده نمی شود...اصلا گور پدر این حرفها...او هم پرید...

***********

سلام...
یک بار مسجد را با خاک یکسان کردند و خدا را گواه می گیرم صبحش نماز را مثل همیشه بر گزار کردیم
این بار تمام مسجد به خون شهدا مطهر شد...نماز در بهشت لذتی دارد که نگو و نپرس...

ب*الف)از تنها رفیقی که مرا یادش بود"علی اقا منصور سمایی"ممنونم که در اوج ناراحتی یادم کرد...

یا علی...یا علی...تو هنوز هم مظلوم ترین مخلوق خدایی...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:49  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

قبل از هر چیز:
وفات عالم دانشمند و فقیه عالیقدر حضرت ایت الله العظمی "بهجت"را به تمامی شیعیان تسلیت عرض می کنم...

به نظر شما پول چه کسانی حلال تر است؟

۱)او:
از کسی پول می گیرد که منطقه را ناامن کند٬ پول می گیرد که مردم را از نظام زده کند٬پول می گیرد که همه را از دم تیغ بگذراند! خون شیعیان را نه مباح که واجب القتل می داند٬ قبل از کشتارش نماز می خواند و بعد از کشتارش سوره های قران را...

۲)انها:
پول می گیرند که جلوی قاچاق را بگیرند٬پول می گیرند که جلوی کشتار را بگیرند٬پول می گیرند که نگذارند کسی به مال و جان و ناموس مردم تعرض کند٬پول می گیرند که اجازه ندهنددختران این مملکت را قاچاق کنند!

۳)او:
هر از چند گاهی با اربابانش دیدار می کند ٬به انها قول می دهد که کارش را به بهترین نحو انجام دهد٬به انها قول می دهد که در شروع انتخابات منطقه را ناامن تر از گذشته کند٬فقط برای عبور و مرورش از مرز پاکستان و افغانستان کمی تسهیلات می خواهد!

۴)انها:
خاکریز های دهها کیلومتری برای کمک به"انها" کشیده شده است٬دهها کیلومترمربع میادین مین در مناطق عبور "او"برای کمک به "انها"کشیده شده است٬رادار های خدا میلیون دلاری برای کمک به "انها" مشغولند٬در اوج تحریم برای مقابله با "او" به "انها"تفنگ های دوربین دار اتریشی می دهند!

اما:
"انها"پول می گیرند که چشمشان را روی کاروان های قاچاق "او" ببندند!
 "انها" پول می گیرند که نبینند "او" تانکر تانکر مواد سوختی را قاچاق می کند!
"انها"پول می گیرند که چشمشان را روی کشتارهای "او" ازمردم بی گناه ببندند!
"انها" و امثال "انها" پول می گیرند تا "او"بتواند به راحتی۱۷ نفر از امثالشان بدزد و بکشد!
"انها"از "او" پول می گیرند تا "او" دقیقا همان کاری را که "انها" باید مانعش بشوند٬ انجام بدهد!
"انها" حتی توانایی دفاع از خودشان را ندارند!باید "دیگری" بیاید و امنیت را برای "انها" تضمین کند!

شما را به خدا ...نان "انها"حلال تر است یا نان "او"

ب*الف۱) در آستانه انتخابات نباید مشکلات را کمرنگ کرد!باید پر رنگشان کرد تا مردم بدانند که مشکلات چیست٬چه کسی برای حلشان چه کرده و چه کسی توان حلشان را دارد...نباید با ایجاد بهشت برَین برای مردم ایجاد توهم کرد! باید کاری کرد...

یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:55  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

:"اونوقت شما دقیقا مسئولیتتون تو اصفهان چیه؟"
:"من مسئول یکی از واحد های ضد هوایی اطراف نطنز هستم"
:"بله..فرمودید اما یه توپ ۲۳ هم یک واحد هست٬اتشبار هاوک هم یک واحد هست٬شما مسئول کدوم واحدید؟"
:"نه من واحد توپ زیر فرمانمه٬طراف نطنز"
:"اتفاقا ما امدنی از کنارشون رد شدیم...اطراف بزرگراه پر از واحد های ضد هوایی است"
کمی مشکوک شده است سعی دارد بحث را کنترل کند٬اما من تصمیم دارم به سبک معلمها چنان بکوبمش که دیگر تصمیم نگیرد حال مرا بگیرد.

*******
:"بله اقا جواد سروان هستند٬نیروی هوایی...از مسئولین واحد های ضد هوایی اطراف نطنز"
در دلم دارم به روح پدر مادرم فاتحه می خوانم که در زبان این احمق انداخت که من هم از اطلاعات هوایی بی بهره نیستم...
:"اقا "ح" اقا جواد اطلاعاتی دارند که در هیچ مجله ای نیست"
زیر چشمی نگاهش می کنم.از ان جوانهای پر مدعایی است که ستوان ۳ است (درجه اش را روی کتش دیدم!بر خلاف بقیه)و از نادانی اطرافیان اساسی سوء استفاده کرده است و اگر قدری پر روتر بود خودش را فرمانده نیروی تازه تاسیس دفاع هوایی معرفی می کرد.او هم شنیده من معلمم و تصمیم دارد از یکی از هم سن و سالانش رو کم کند!

*******
:"من این عکس ها رو با موبایلم از همون مناطق گرفتم..این الان چه توپیه؟"
عکس را که نشانش می دهم حس می کنم گرم شده است و احساس کرده جدا باورش کرده ام و به اطلاعاتش اعتراف!
شروع به توضیح می کند:"بله این واحد ۲۸ هست از سمت غرب که رد می شید این واحد دیده میشه! اینا توپهای ۲۳ هستند اونم رادار وسطشه که به هم لینک شدند تا در برابر ای سی ام مقابله کنند اینا کلا توپهای قوی ای هستند که می تونن هر هدفی رو تا ارتفاع ۴۰۰۰۰ پا بزنند نمی دونم می دونی یا نه...!"
میان توضیحاتش نگاهش به نگاهم گره می خورد!با تمام وجودش می فهمد که فهمیده ام دروغ می گوید! به اطراف که نگاه می کند می بیند تمام اطرافیانش منتظرند من بگویم :"به به! چقدر شما می فهمید..."

********
کم کم احساس می کنم نامردی کرده ام!
با تمام وجودم محتویات مغزش را می بینم که در حال فعل و انفعال است تا مطمئن شود تمام اموخته هایش در مورد ضد اطلاعات را به کار گرفته است اما هنوز احساس می کند جایی در حرفهایم سوتی داده ام...نگاهش عذر خواه نیست٬بیشتر شاکی است که چرا دست کثیفش را رو کرده ام٬اما من عادت ندارم به هر بچه دماغی ای جواب پس بدهم!

******
:"شما الان دوره های ضد اطلاعات رو گذروندین؟"
:"بله...چطور مگه؟"
:"چون من از تاسیسات نظامی عکاسی کردم ! نمی خواین منو به ضد اطلاعاتتون معرفی کنین؟"
با حالتی که انگار به من لطف کرده است می خندد:"نه...خوب شما دوستید!خطری نداره"
احساس ببری را پیدا کرده ام که یک گوسفند در دامش افتاده و دارد با او بازی می کند...حس رفاقتم با حس ببر بودنم برخورد کرده است!!! اما او مرا هم مثل خودش گوسفند پنداشته! تصمیم می گیرم ببر باشم!
:"البته خوب کردید معرفی نمی کنین چون اینا عکس های اطراف نطنز نیستند اینا عکس های سیستم اب رسانی بارانی در المان هست٬اینم پرچم المان ! اینی که شما توپ ۲۳ دیدید لوله باران هست! اینم رادار نیست این مخزن تعادل فشار اب سیستم هست!"
رنگش سفید شده...دلم به حالش می سوزد اما حیفم می اید نیمه جان رهایش کنم!باید خلاصش کنم.
:"در ضمن توپ ۲۳ با رادار لینک نمی شه! اونی که رادار داره توپ ۳۵ اسکای گارد هست.هیچ توپی برای ای سی ام٬همون جنگ الکترونیک استفاده نمی شه! کدوم توپی ۴۰۰۰۰ پا رو می زنه که توپهای ۲۳ مال ۵۰ سال پیش بزنن؟؟"
می خندد٬من هم می خندم:"شما درجه تون چیه؟"
:"من معلمم"
:"باور نمی کنم...درجه تون چیه؟نظامی هستید؟"
:"نه اقا جان معلمم"
:"محاله...مسخرم نکن"
رفیق عشق اشاره می کند و من می ایستم:"خوب عمو جان...سال خوبی داشته باشید...ما رو هم دعا کنید..."

*******
دارم کفش هایم را می پوشم اما او هنوز گیج است:"شما نظامی هستید...مسخرم نکن"
می خندم:"شما باور نکن...من معلمم"
به سمت ماشین که می روم صدای مادرم را می شنوم:"این هنوز دهنش رو باز نکرده...اگر باز کنه می بینی که از استاده تو هم بیشتر حالیشه...نمی شناسیش..."

*******
ب*الف۱)یاد دوستی بخیر که شبی به من گفت:"تو حماقت نکردی...خیانت کردی...به تمام شهدا خیانت کردی...به تمام ارمانهات خیانت کردی..."

ب*الف۲)عید همه مبارک

یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

هوا را بو بکش!
چه بوی جالبی می اید!
درست روزهای اخر اسفند که می شود همین بو می اید!
مدتی است نزدیکی های عید همین بو را استشمام می کنم!
درست از وقتی فهمیدم خون شهدا از خون دیگران رنگین تر است!
درست از سه سال پیش که فهمیدم خون شهدا مظلوم بر زمین می ریزد!
درست از وقتی تاسوکی  یک محل بین راهی به یک ایستگاه خونین تبدیل شد!

درست از روزی که اقا محسن سرگزی و حسین ذوالفقاری رفتند و دیگر نیامدند...

ب*الف۱)عیدتان پیشاپیش مبارک

ب*الف۲)۳ سال گذشت ...

یا علی مدد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:34  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

دیروز با دو دوست در خیابان راه می رفتیم که اقای "ص" گفت:"این رقص جدید اومده! دیدیش؟"
ناخوداگاه سرم رفت روی گوشیش و به حرکات چند دختر مدرسه ای در کلاس خیره شدم.
"ع" که داشت به گوشیش نگاه می کرد گفت:"اگه ببینن چی؟"
"ص"پوزخندی زد و گفت:"مگه نشنیدی؟ممنوعه!گشتن گوشی ممنوعه...جرمه استفاده از قدرته!"
"ع" نگاهی به جفتمان کرد و گفت:"میگن امام زمان میان ما زندگی می کنه!شاید یکی از همین چندین هزار نفری که در طول روز از کنارشون رد می شیم امام زمان باشه!واسه اونم جرمه؟امدیم و یهو یکی برگشت گفت:گوشیتو بده ببینم ! تو هم فهمیدی طرف امام زمانه...نباید روت بشه کلیپهای گوشیتو نشونش بدی؟"

چیزی مثل صدای دنگ امد ! سرم گیج رفت و به چشم های نافذ "ع" نگاه کردم٫خندید و اشاره ای کرد ...معطل نکردم ارام از جفتشان دور شدم و شروع کردم به پاک کردن...

ب*الف۱)به این سایت حتما سر بزنید...

ب*الف۲)موبایلت را خوب بگرد٬شاید یکی از همین روزها...یکی از عابرین بخواهد ببیند در چنته چه داری

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط داداش کوچولو  | 

:"اره اقا کلی ادم کشتن...تو همین مشهد الان یه قبرستون هست فقط توش نیروها و هوادار های مجاهدین(شما بخوان منافقین) رو که اعدام کردند رو دفن کردن"
:"البته من با اعدام بمب گذار و قاتل موافقم ها!"
:"بمب گذار و منافق بله اما زن و مرد عادی...جوونای هوادار...فقط به جرم هواداری"
:"جالبه"
:"اره...نه سنگ قبری دارند نه هیچی...هیچ کس هم نمی اد براشون فاتحه بخونه"
:"می شه بریم ببینیم؟"
:"اره...همین پس فردا شب جمعه میریم نشونت میدم"

********
می گوید:"ایناهاش...ببین چطور دارن نگاهمون می کنن؟"
لباس ها همه اتو کشیده و باکلاس!عینک دودی و ریش دو تیغه...بدون هیچ ناراحتی ای از مرگ عزیز!به ما هم چپ چپ نگاه می کنند!انگار در لیست مدعوین نیستیم!
کم کم دارم مشکوک می شوم!نکند راست می گفت و اینها واقعا اعدامی باشند؟نکند اینهایی که دارند مرا چپ چپ نگاه می کنند واقعا اطلاعاتی هستند و قرار است اسم و عکس من فردا در اختیار حراست قرار بگیرد...زیر لب زمزمه میکنم:"عجب غلطی کردم!"
اما لباس یکی شان بلوچی است... شک می کنم!درست مثل زمانی که سر امتحان به راه حل مسئله شک می کنم!ناگهان حرکت دست یکی شان را می بینم بعد از خواندن فاتحه!حدسم درست بود!!!
تمام سوالات ذهنم جواب داده می شود:"خدا درستت کنه...! اینا که قبر اعدامی نیستن ! اینا قبر اهل سنتن...اهل سنت کلا سنگ قبر نمی گذارند! سر مزار مرده شونم نمی رن٫ کلا بد می دونن!!"
:"برو بینیم بابا تو هم حرفی میزنی"
شناختی که از بلوچها دارم مطمئنم می کند با احترام جواب سوالاتم را خواهند داد...
می گویم:"حالا من می پرسم تو ببین!"و به سمت همان کسی می روم که لباس بلوچی داشت.

*******
از کنار قبر های قدیمی رد می شویم...قبر های تازه ساز سه طبقه را هم پشت سر می گذاریم...می پرسم :"بازم باید بریم؟"
دشت کنار خیابان را نشانم می دهد:"ایناهاش...اینا همش قبر اعدامیای مشهده...ببین...نه سنگ قبر دارن...نه کسی میاد براشون فاتحه بخونه...زیاد این دور و برا افتابی بشی واسه تو هم اینجا یه اتاق می گیرن!"
به دشت نگاه می کنم...
شبیه قبرستان است ...
تپه های کوچک و سنگی...
بدون سنگ قبر...بدون نشانه...
هیچ کس هم نیست!حتی یک نفر...

*******
جلو می روم و می گویم:"چونه ملا؟"
(چطوری ملا؟)
با تعجب به لباس کاملا فارسی من نگاه می کند:"وَشِن...تِه چونه براس؟"
(خوبم تو چطوری برادر؟)
:"وَشِن...ای شی  تِه کیِن؟"
(منم خوبم..این کیه تو هست؟)
:"ای شی مِنی ماسِن...ته پَچِه ایدان یاهتَگِن...؟"
(مادرمه تو برای چی امدی؟)
:"مه مدیرن...ای بلوچستان...دو سال اودا بوتِگن...دو سال ایدا بودگن...دو باره بیاهتگن!"
(من معلمم..تو بلوچستان.دوسال اونجا بودم دوسال اینجا باز بر می گردم اونجا)
:"وشن...مه دِ سربازن...منی ماس مریض بوتگن...یاهتن بدُحدر...وَش نشدتن...مرتگن..."
(منم مال سربازم(محلی در بلوچستان)مادرم مریض شد امدیم اینجا دکتر خوب نشد مرد)
:"پچه سرباز نُبرتَگن؟"
(برای چی نبردینش سرباز؟)
:"گرانن...۱۰۰۰۰۰۰ تومن گیرن...برن..."
(گران می گیرن۱۰۰۰۰۰۰)
:"وشن...الله ته یار به...نه ماس الله بخشن!"
(خوبه...خدا نگهدارت باشه...مادرت روهم بیامرزه)
:"امین...نگشتی ته پَچِه ایدان یاهتگن"
(امین نگفتی تو برای چی امدی )
تمام ذرات تخیلم را به کار می گیرم.
:"منی رفیق ...میر عابد سارانی زانی کین؟هه براسی مرتگن...به سرطان مُرتگن امروزی دفن کنن...مه گُشتن شاید ایشی منی رفیقی بوتگن..."
(دوستم میرعابد سارانی می دونی کیه؟برادرش مرده به سرطان مرده امروز دفنش می کنند گفتم شاید این همون رفیقمه)
:"ته رفیقی الله بیامرزن...نه...ایشی منی ماسن"
(خدا رفیقت روبیامرزه...نه این مادر منه)

********
چند تا ماشین جلوتر ایستاده اند و چند نفر دور یک تخت را گرفته اند!رفیقم می گوید:"بیا...دیروز یکی از رفقا می گفت بازم دارن اعدام می کن!حتما اوردن دفنشون کنن!"
:"پس چرا فقط یکی؟چرا تو روز؟"
:"خوب یکی یکی دفن می کنن...روز و شب هم نداره"
جلو تر که می رویم برای اولین بار از امدن به جایی پشیمان می شوم!

********
خنده ام می گیرد!سعی می کنم خودم را کنترل کنم اما خدا وکیلی ماجرا بیش از حد تصور من مضحک است...
رو به رفیقم می کنم و به چشم های هاج و واجش نگاه می کنم.
:"خوب بلوچی حرف می زنی ها"
اخرین ذرات کنترل اعصابم را خرج می کنم و می گویم:"بیا بریم...مادر ایشون فوت کرده!"
و در راهمان به سمت ماشین گفته هایم را با ان رفیق بلوچ ترجمه می کنم...انگار تمام چک هایی که در طول این مدت برای این و ان کشیده و همه روی سرش قسم می خوردند برگشت خورد!

********
ب*الف۱)در پی صحبتهایی که با دوست عزیزم واحه در موارد گوناگون داشتم بحث به اعدام های سال ۶۷ کشید!بد ندیدم عین خاطره ای که برای خودم همین ۳ ماه قبل روی داد بگویم.

ب*الف۲)در پی تعریفی که اقا مهدی شیخ از بنده کردند ما هم باورمان شد گفتیم این متن را هم به همان سبک بنویسیم!

ب*الف۳)من نه ماجرای ان اعدام ها را رد می کنم نه تایید ! فقط خاطره شخصی ام را از حضور بر مزار یکی از اعدام شدگان گفتم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 13:0  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

(جریان برمی گردد به سال ۸۳!کاملا واقعی است ! بدون هیچ دخل و تصرفی)

داريم با تمام توان شربت پرتقال ميان مردم پخش مي کنيم!
هيئت کمتر از سي دقيقه ديگر راه مي افتد و ما(تقريبا ۲۰ نفر) مسئوليت داريم با جذب مردم به سمت ايستگاه صلواتي جلوي ازدحام مردم جلوی مسجد را بگيريم!
*******
:"اقا از کجا خريديد؟من خانومم ويار داره مي گه الا و بلا از اين شير کاکائو ها مي خواد!"
کار از پدر و پدر بزرگ صالح و صادق گذشته!!! الان در حال اباد کردن جد سومشان هستم!!
*******
 تا الان هم نزديک ۳۰ ليتر شربت پرتقال ميان مردم پخش کرده ايم و انقدر گرم کاريم که در سرماي شديد هوا با يک پيراهن هنوز احساس گرما مي کنيم ! مضاف بر اینکه مسئول ایستگاه(یعنی بنده حقیر) هم سینی دست گرفتم و اصلا اطلاعی از داخل ایستگاه ندارم!!!
حميد خودش را به من می رساند و زير گوشم زمزمه مي کند:"فقط ۵ ليتر ديگه شربت داريم!"درجا می ایستم و کمي فکر مي کنم ناگهان متوجه منظورش مي شوم!پنج ليتر يعني دو کتري! زمزمه مي کنم:"بدبخت شديم رفت!"
******
البته ما موفق شديم وظيفه مان را درست انجام دهيم !يعني نزديک ۵۰۰-۶۰۰ نفري که هميشه جلوي در مسجد و هنگام خروج هيئت ازدحام مي کردند را جذب ايستگاه کرديم! اما بدبخت هم شديم! چون الان تمام ان ۵۰۰-۶۰۰ نفر را بايد با ۲ کتري شربت جواب بدهيم!
*****
سريع ۲ تا از بچه را مي فرستم از يکي از مغازه هاي رفقا ۴-۵ تا قوطی پودر شربت بگيرند! اما کسي را
مي بينم که مثل پتک مخم را مي پاشد به ديوار!محمد رضا!صاحب همان مغازه!
:"حاجي!نداريم پودر شربت!همشو استفاده کرديد!"
با خشم نگاهش ميکنم:"من حاجي نيستم!بار ۲۰۰۰" اما يخ مي کنم!
:"شربت نداريم!"شب عاشورا از کجا شربت گير بياريم؟
*****
هنوز کتري دوم تمام نشده ! يعني هنوز ۴۰ ثانيه فرصت هست!ناگهان صادق و صالح جلو مي ايند:"شير کاکائو مي خوايد؟" برمي گردم و نگاهشان مي کنم:"نه بابا چه وقتشه صادق؟"
مي خندد:"من صالحم!بار ۲۰۰!!! اره الان وقتشه!نزديک ۵۰ ليتر داريم!"گرم مي شوم!خون دوباره به رگهايم بر مي گردد!
:"۵۰ ليتر؟...کجاست؟"
:"اونجا...روي نيسان"
يک ديگ بزرگ روي يک نيسان ابي که از رويش بخار بلند مي شود به من چشمک مي زند!
خنده ام مي گيرد:"امام حسين ابروي نوکراش رو نمي بره!!"
*******
پارچ ها در حرارت شير کاکائو جواب نمي دهند! بايد از کتري استفاده کرد! سريع کتري ها را با سيني هاي ليوان يک بار مصرف اعزام مي کنم به طرف ديگ .
محمد رسول از طرف حاجي "خ" مسئول هيئت و علم دار اصلي با يک دست مريزاد اساسي دستم را مي فشارد و سربند سرخ "يا حسين"را مي بندد روي پيشاني ام!مي گويد:"عالي کار کرديد...هيچ ازدحامي جلوي مسجد نبود...هيئت با نظم و ارامش امد بيرون!"
قطرات اشک در چشمم حلقه مي زند و تازه مي خواهم احساساتي بشوم که او مي گويد:"اينا چرا اين مزه ايند؟" و ليوانش را به سمتم دراز مي کند.با شک مي گيرم و شيرکاکائو ها را مزه مزه مي کنم!
مزهء شيرکاکائو ميدهد!اما با کمي اختلاف!کمي دقت مي کنم و متوجه ميشوم!ته طعم پرتقال دارد!طبيعي است در کتري اب پرتقال پخش کرديم و اين طعم ريشه اش انجاست.
******
کسي با شرم جلو مي ايد:"اقا شما مسئول اين ايستگاهيد؟"
دو دلم!حسي مي گويد قرار است تمام لذت کار کوفتم بشود!:"بله...متاسفانه"
:"چرا متاسفانه؟کارتون عالي بود...فقط ادرس جايي که اين شيرکاکائو ها رو گرفتيد بگيد!"
:"چرا؟مشکلي داشتن؟"
:"نه...والا من خانومم حامله است...ويار داره...از اين شيرکاکائو ها خورده ! ميگه اسانس پرتقالش دیوونش کرده ! بازم می خواد ! مي خواد براش يه پارچ گير بيارم!"
:"به خدا اخريش همينه ...اره ! به گمانم فقط همين ليواني که دستمه مونده باشه..."
با نگاهش که مواجه مي شوم ليوان را مي برم جلو:"بفرماييد...انشالله شب بعد با پارچ ميدم!"
با شرم ليوان را مي گيرد و به طرف زني مي رود که سمت ديگر منتظرش است...

ب*الف?)اقاي قرائتي ميگفت:"ظهر عاشورا گفتم حضرت شمر عليه السلام!"
حالا مدتهاست از جلوي هر ايستگاهي رد مي شوم که شير کاکائو مي دهد در شيرکاکائو ها پي طعم پرتقال ميگردم و با خنده مي خورم!

ب*الف?) ان سال نه از شربت ايستگاه خودمان خوردم نه از شير کاکائو...جز همان مزه مزه کردن!
اما ان سربند سرخ "يا حسين"را که مال علم دار بود تا يک سال داشتم و به عينه اثرش را در جاهايي ديدم!بعد ها ان سربند را به مادر يک بيمار سرطاني دادم!ميگفت:"وقتي به سر پسرم بستمش اروم شد...شب تا صبح اروم خوابيد و فردا هم با همون ارامش رفت..."

ب*الف?)غزه...خون...گل کوچک...مغز کودکان...يادتان نرود!:"يا للمسلمين..."

يا حسين...

يا علي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:34  توسط داداش کوچولو  | 

بیخیال غزه رفیق!
استقلال را بچسب که ۲-۱ باخت!
یا به داد پیروزی برس که ۲-۰ در ازادی باخت!
و چند میلیاردی که استوایی به جیب زد!

گور پدر عقل مردم!
چهل میلیون طرفدار قرمزند
و چهل میلیون هم استقلال را می پرستند!
و نود بار در نود نظر سنجی شد که بمب به کجا بخورد!

ها؟
گفتی چهل با چهل می شود هشتاد؟
و ما هفتاد میلیون جمعیت داریم؟
و کودکان را حساب نکردم؟
و پیرمردان و مادران را ؟
مگر انها به فوتبال هم کار دارند؟

نه
هم کودکان غرق در خون را شمردم
هم پیرمردان و پیرزنان بر سر فرزند را
و هم مادران فرزند مرده را!
که شب با فرزند خوابیدند و صبح با جسد خونین ۵ دخترشان بیدار شدند!

خون که خون نیست! اب است
ابهای مدیترانه سرخند از جام شراب
سرخند از رقص شهادت در غروب موشک!
و سرخند از شراب هایی که مستان جام الست نوشیدند!

اقای تزیپی لیپنی!
و خانم ملک فهد!
به مهمانی ضحاک خوش امدید
جامهای شرابتان را به هم بزنید!
انها را از دهانه مدیترانه پرکردند!
از زیر ناوچه های اسرائیلی!

و برایتان شام ساندویچ مغز می اورند!
با مغز مخصوص!
مغر سر گوسفندان عرب را
که صاحبانشان با شما بر سر سفره اند
و مغزشان را بر سفره شما نهاده اند

ما صد هزار صد هزار برای دیدن فوتبالتان می اییم!
و صد تن صد تن تخمه می شکنیم!
زمانی که شما با سر کودکان غزه
یا با چشم مادرانشان
گل کوچک بازی می کنید...

 

ح،ع* مهاجر

ب*الف۱)جهت اطلاع...این شعر را درست بعد از خواندن شعر  اقای قزوه  و ناگهانی سرودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:51  توسط داداش کوچولو  | 

بگو!

"خداداد یه قهرمانه!یه قهرمان ملی...مگه با هوچی گری یه جوجهء تازه به دوران رسیده می شه حذفش کرد؟هیچ کس حماسه ملبورن رو فراموش نمی کنه"

بی اختیار خنده ام می گیرد! انقدر که میان اقوام بی شماری که به شکرانه بهبود بیمارم جمع شده اند می زنم زیر خنده ! انقدر بلند که همه به من خیره می شوند ! انقدر بی شرمانه که ابرویی برایم نمی ماند! انقدر از ته دل که گویی شاد ترین مرد زمینم!

:"بله..اقای عزیزی با زدن این خبر نگار چهره واقعی خودش رو نشون داد"
:"منو انقدر وحشیانه زدند!مثل اسرائیلی ها که فلسطینی ها رو می زنند!"
:"اگه می تونین منو از فوتبال حذف کنین..۸ اذر روز رو از تقویم بر دارید منو از صحنه روزگار حذف کنید"
:"بله ما صحنه هایی از این دست زیاد دیدیم!سرباز احمدی رو در ورزشگاه اصفهان فراموش نکردیم"
:"فحش داد کتک خورد!بچه ها ده نفر بودن تا می خورد زدنش!شانس اورد از بالا پرتش نکردیم پایین!"

می زنم زیر گریه!درست مثل طفل معصومی که از ترس خنده های جنون اسایم گریه می کند! هق هق می کنم ! حالا دیگر "اشک در غم ما پرده در..."شده است ! از چیزی نمی ترسم!

یکی دو هفته است تمام شبکه ها در ۲۴ ساعت دارند در مورد کتک خوردن یک خبرنگار از یک فوتبالیست حرف می زنند...

راستی...برای ان ۱۶ سربازیکه در سراوان به اسارت گرفته شدند و در اوج توجه مسئولین امنیتی نظامی و قضایی به کتک خوردن یک خبر نگار ٬شهید شدند و حتی پیکرهای شیدشان هم بازنگشت فاتحه یادت نرود...

ب*الف۱) سوره " توبه" را بخوان ! از" یاسین" هایی که من می خوانم بیشتر اثر دارد...

ب*الف۲)بگو درد یعنی چه!
            بگو اشک یعنی چه!
            بگو غصه یعنی چه!

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:37  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

یادت هست؟روزی این مطلب را نوشتم؟
نوشتن این مطلب خیلی به ضررم تمام شد!از کامنت های توهین امیز(یک کامنت) تا مسخره شدن توسط این و ان! تا محکوم شدن به طرفداری از این و ان تا...

نمی دانم یادت هست یا نه؟و اصولا ایا ان مطلب را خواندی یا نه!اما خلاصه اش این بود:

نوشتم که روش کلی کار این است! پرت کردن حواس مردم!
نوشتم که برای گم کردن ناتوانی نیروهای انتظامی روش معمول ایجاد یک تشنج و درگیری غیر واقعی در سمت دیگری از مملکت است!
نوشتم که در ماجرای تاسوکی حواس مردم را از قتل ۲۳ نسان بی گناه و اسارت ۷ تن دیگر به یک کاریکاتور پرت کردیم!و در ماجرای گروگانگیری سراوان به بحث های تاریخ انقضا گذشته یک فرد که او هم تاریخ انقضایش گذشته بود!
نوشتم که با بزرگ نمایی بعضی موفقیتهای کوچک سعی در و بعضا بعضی موفقیتهای دروغین سعی در باوراندن این مطلب به مردم داریم که اصولا وجود یک دمل چرکین چندان محلی از اعراب ندارد که این همه در موردش هارت و پورت می کنیم!

اما حالا ابها از اسیاب خیلی چیز ها افتاده است!اما سوالات ان روز هنوز که هنوزند بی جوابند!

عبدالمالک کجاست؟
برادرش کجاست؟
اگر اینها روزی یک بار به محض ورود به ایران منهدم می شوند پس چرا باز سازماندهی می کنند؟
یا ما درست نمی زنیم یا انها خیلی توانمندند در بازسازی خودشان یا خیلی نیرو دارند...کدامیک؟
چرا سفیر ایران در پاکستان نیروهای با انگیزه و ازاد و مسلح و اتفاقا با فرمانده انها را در پاکستان بی اهمیت جلوه می دهد ! ولی یک مشت نیروی بریده و بدبخت و مفلوک و بی سرپرست که در یک پایگاه در محاصره سه لایه ارتش امریکا و ارتش عراق و شیعیان عراق هستند هوز مهمترین چالش امنیتی ما به حساب می ایند؟

با کدام توانایی از طی مراحل شناسایی تا سرنگونی هواپیماهای متجاوز سخن می گوییم؟
 ما با کدام نیرو با افتخار از فرود اجباری هواپیماهای خارجی در فرودگاههایمان حرف می زنیم؟
با کدام قدرت دم از این می زنیم که اگر شناوری به قایق های ما تف کند دیگر روی اب نخواهد بود؟

چرا می خواهیم این دمل چرکین هنوز که هنوز است باشد؟
یادت هست؟ در انفجار شیراز؟ وزیر اطلاعات گفت:"در ان محل مهمات جنگی بوده!" و بعد گفتند به خاطر کلک های اطلاعاتی دروغ گفتیم! اما مسئله ی انحرافی این است هیچ کس ادعای ان گروهک سنی را که مسئولیت این انفجار را به عهده گرفت رد نکرد!
این دمل دارد چرکش را می گستراند! این دمل دارد تبدیل به سرطان می شود! پاههای این اختاپوس مرگ کم کم دارد به مناطق مرکزی کشور می رسد!

ب*الف۱)راستی اقای نیستانی که  قرار بود به خاطر گفتن :"نمنه" در یک کاریکاتور به اعدام محکوم شود کجاست؟
اقای پالیزدار که :"جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد" الان کجاست؟

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:25  توسط داداش کوچولو  |