تبليغاتX
وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها..***مثل هميشه آخر حرفم...و حرف آخرم را... با بغض مي خورم...***عمري است...لبخند هاي لاغر خود را...در دل ذخيره مي كنم: باشد براي روز مبادا...*** اما...در صفحه هاي تقويم...روزي به نام مبادا نيست...*** آن روز هر چه باشد...روزي شبيه ديروز...روزي شبيه فردا...روزي درست مثل همين روزهاي ماست...اما كسي چه مي داند؟...شايد...امروز نيز روز مبادا باشد...***وقتي تو نيستي...نه هست هاي ما...چونان كه بايدند...نه بايدها...*** هر روز بي تو روز مباداست************* نوشته های یک برادر کوچکتر

نوشته های یک برادر کوچکتر

به ذره گر نظر لطف بو تراب کند.............به اسمان رود و کار افتاب کند

نعره آسمان

 

از جایی در افق نقطه ای پیدا شد...کم کم بزرگ شد و شروع به نعره کشیدن کرد...

***

رسول پشت بیسیم فریاد زد:"پس این پشتیبانی لعنتی کی میرسه..."

کسی از پشت بیسیم گفت:"میرسه...تو راهه"

رسول سراسیمه از سنگر بیرون امد و به اسمان خیره شد. از اسمان اتش می بارید. اما او در این جهان نبود. به خاکریزی که از دیروز تا حالا فقط دو سه تکه اش باقی مانده بود نگاه کرد. سطح زمین پر بود از فلز و گوشت و خون. در سرتا سر خاکریز فقط چند نفر باقی مانده بودند که داشتند دفاع می کردند.

***

صدایی گفت"عقاب موقعیت؟"

به  درجه های روبرویش نگاه کرد و با خونسردی گفت:"ده یا پانزده ثانیه دیگه می رسم مهمونی"

صدا گفت:"تانک ها در اولویتند... "

کلید اماده سازی بمب ها را زد و به زمین زیر پایش نگاه کرد:"یکی شونو جا نمی گذارم...خیالتون راحت باشه"

***

بابا گفت:" برو پسرم...خدا به همراهت"

رسول گفت:"یادت باشه خلبان شدی از اون بالا برام دست تکون بدی ها!!"

او خندید:"اقا رسول...شما هم شیخ شدی برای ما دعا کنی ها!!"

همدیگر را بغل کردند و بابا پیشانی هر دویشان را بوسید. هر دو با هم سوار اتوبوس شدند. یکی راهی قم شد و یکی راهی تهران.

***

صدا در بیسیم گفت:"رسول جان...دو رکعت نماز بخونی رسیدن"

رسول خندید:"کیا؟عراقیا؟"

صدا گفت:"نیروهای کمکی خط پشت سر شما رو شکستن...جلودارهاشون الان تماس گرفتند دو کیلومتری شمان"

رسول به پشت سرش نگاه کرد.جایی در دور دست کسانی به سمتشان می امدند. اما دشت باز بود و رو برو تانکها در حال پیشروی بودند. موشکی برای ارپی جی های خالی نمانده بود.

***

اولین تانک را دید.:" سلام دوستان مزدور..."

و دکمه قرمز را فشرد.

زیر پایش تانک اتش گرفت و او به سرعت از شعله ها دور شد. ده ها تانک که با سرعت در حال پیشروی بودند ناگهان در جا متوقف شدند.

***

 تانک ها یکی یکی توسط هواپیمایی که معلوم نبود از کجا امده به هوا پرتاب می شدند و رسول  لبخند می زد:"خوش امدی ابابیل"

حالا صدای فریاد الله اکبرکسانی  را که از پشت به خاکریز نزدیک می شدند می شنید.

***

نباید  روی هدف  چرخید. استاد خلبان همیشه می گفت:" کمی از هدف دور بشید بعد دور بزنید...نگذارید هدف برای توپچی ها بزرگ بشه"

از روی تانکهای در حال سوختن رد شد و زیر لب زمزمه کرد:" بقیه برای برگشت"

***

انها که تازه امده بودند بقیه تانکها را هدف گرفتند و پشت ته مانده های خاکریز مستقر شدند.

کسی به سمتش امد:" خدا قوت...چند نفر مونده؟"

به سختی تمام انرژی اش را جمع کرد و لبخند زد:"خوش امدی...رسیدن بخیر! با من 5 نفر سالم و بیست نفر زخمی"بعد به انتهای خاکریز نگاه کرد و اه کشید:" صد و بیست نفر هم ما رو جا گذاشتن"

:" خدا اجرت بده...دو روز زیر این اتیش دوام اوردن مرد می خواد..."

***

دور زد و به محل قبلی برگشت.باقیمانده تاکها هم داشتند می سوختند. از روی جایی که به نظر می رسید خاکریز خودی باشد عبور کرد و برای افراد زیر پایش دست تکان داد.

:"مرکز از عقاب...هدف کاملا منهدم شد"

صدایی گفت:" افرین... سریع به سمت موقعیت دوم برید"

:" بله...همین الان"

***

به افق نگاه کرد و به صدا ها گوش کرد.حالا صدای نعره اش را نمی شنید. نقطه ای شده بود، در حال محو.

دستانش را به سمت اسمان گرفت:"خدایا حافظش باش"


امید عارفزاد


ب*الف1)از دوستانی که به نوشته قبلی توجه کردند ممنونم

ب*الف2)تقدیم به شیر پیر جبهه ها...مرحوم حاج بخشی


یا علی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:55  توسط داداش کوچولو  | 




و ما برای وحدت سکوت می کنیم.

و نمی گوییم ناموسمان را مظلومانه دزدیدند.

و نمی گوییم که در مسیر روستا به جاده ربوده شد.

و نمی گوییم ان مردان شریف قصد داشتند به او تجاوز کنند.

و نمی گوییم او مردانه اجازه نداد و حتی دو نفره حریفش نشدند.

و نمی گوییم برای نیتشان انقدر سنگ به سرش کوبیدند که شهید شد.

و نمی گوییم که به جسدش بی حرمتی کردند و پیکرش یک روز مهمان بیابان بود.

اری ما به هیچ کس نخواهیم گفت...

اگر مایل بودید اطلاعات بیشتر در مورد معلم مظلومی که پس از هفت سال رسمی شده بود و در مسیر بازگشت از روستایی در منطقه سرباز ( روستای جنگل) به سمت جاده توسط 3 نفر ربوده شد خبری بشنوید و بدانید چگونه مظلومانه مظلومانه به شهادت رسید:

 به روزنامه ها مراجعه نکنید، هیچ چیز در موردش ننوشتند.

تلوزیون را هم نگاه نکنید، بایکوت کامل خبری در این مورد اجرا شد.

سایت های خارجی هم هیچ نمی گویند زیرا از اقلیت های مذهبی نبود.

به خبرگزاری ها نیز مراجعه نکنید، در انها هم هیچ اشاره ای به این موضوع نشده است.

وزیر محترم اموزش و پرورش هم که در مورد دانش اموزی بنتی سنگ تمام گذاشت تنها به یک بیانیه محکومیت ساده بسنده کرد.


هیچ کس هیچ نمی داند.

به همکارانش گفته شد:هر نوع افشای اطلاعات موجب برخورد قانونی تا حد اخراج خواهد شد. 

به خانواده اش توصیه شد ( شما بخوان دستور داده شد) برای حفظ وحدت سکوت کنید.

یک تشییع جنازه ساده مانند کسی که در یک تصادف رانندگی کشته شده باشد.


اری...ما برای حفظ وحدت خفه خان خواهیم گرفت


ب*الف1)ما به پیروی از علی ابن ابیطالب باز هم سکوت می کنیم...

ب*الف2) نه سلام و نه والسلام...مانند سوره توبه

یا زهرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:44  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

سربازان قدرتمند جناب اوباما

خلبانان تیز پرواز حضرت نتانیاهو

ناوگان افسانه ای ناتو در اقصی نقاط جهان

تمامی دوستان و گرامیانی که به بهانه گزارش دقیق بازرسان نکته سنج جناب امانو قصد تشریف فرمایی به اسمان و زمین کشور عزیزم را دارید:،

لطفا به این سوال من پاسخ دهید:

1-هواپیماهای شما دقیقا کجا فرود خواهند امد وقتی موشک های ما قبل از بازگشتشان از ماموریت پایگاههایشان را با خاک یکی میکنند؟

2-ایا سربازان شما قبل از ورود به ایران کفن مناسب به همراه دارند؟ اگر ندارند دولت ایران مهاجمانی را که قصد ورود به کشورش را دارند در نقطه صفر مرزی برهنه دفن خواهد کرد.

3-ایا در ناوهای شما جلیقه نجات به اندازه تک تک سرنشینانشان وجود دارد؟ کوسه های خلیج فارس از هم اکنون زیر ناوهای امریکایی در حال چرخشند.

و یک نکته مهم به تمامی شیوخ و پولداران محترم و گرامی عرب:

وقتی امریکا از منطقه ما با نتیجه ای که خودتان می دانید چیست رفت ایا سوراخ موش به اندازه کافی تدارک دیده اید؟

.

.

.

ب*الف1) به تمامی سربازانی که قصد تهاجم به ایران را دارند توصیه می کنم قبل از هر حمله ای حتما به گورستان سربازان انگلیسی در بندر عباس مراجعه کنند و در اینه قبور نام خودشان را ببینند.

ب*الف2) در تک تک کوچه های این کشور عزیز مردانی مانند کوه ایستاده اند.مردانی که شهادت را افتخار می دانند. اما تا اخرین قطره خون مبارزه خواهند کرد.

ب*الف3)           

                        ایران که کوفه نیست...مگر مرده ایم ما

                     ما عهد بسته ایم....قسم خورده ایم ما

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 19:43  توسط داداش کوچولو  | 

انجا که ابراهیم می رود تا عشقش را به معشوق نشان دهد باید قربانی در خوری به همراه ببرد.

و مگر نیست که در مسلخ عشق جر نکو را نکشند پس قربانی باید لایق حضرت دوست باشد و خود او تعیین کننده لیاقت خود است.

فرزند ابراهیم را می طلبد و اسماعیل می داند که این انتخاب یعنی تایید نکو بودن پس چرا بگوید نه؟

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا

ای جهانیان بیایید که حضرت یار مرا به نیکویی پسندید و حلقوم مرا لایق تیغ بزرگ قهرمان یکتا پرستی دانست.

ببر پدر و چشمم را ببند مبادا که مهر پدری بجنبد و وظیفه تو به کنار، لطف پسندیده شدن از سوی حضرت معشوق زایل شود.

بزن تیغ را و ببر حلقومم را و بریز خون مرا بر زمین که امتحان تو این است.


عید قربان بر عاشقان حضرت یار مبارک باد

و سلام بر کاروان سالار مسافران عصر روز عرفه

مردی که عاشقانه بار سفر بست و خانه را به حرمت صاحبش ترک کرد مبادا که خونی که در خانه دل ریخته می شود خون او باشد و صاحبخانه از او خون به جگر شود.

یا علی

ب*الف2)سلام بر سردار سپاه ایران قاسم سلیمانی که نامش بر تمام دنیای مستکبران لرزه می اندازد

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 21:17  توسط داداش کوچولو  | 

سلام


گاهی اوقات انقدر به نبودن عادت میکنیم که بودنمان فراموش می شود

.

.

.

.

.

.

.

.

یکی از رفقا بعد از حادثه تروریستی مسجد علی (ع) به شوخی گفت:"برای شهید شدن باید یکی از این دو را داشته باشی یا لیاقت یا عرضه"

مدتی گذشت و در شهادت شهدای وحدت(همان پیشین) به عنوان همراه اعزام شده بود که ساعتی دیر رسید و از قافله جا ماند. تا مدتها میگفت:"من لیاقت شهید شدن را ندارم پس باید عرضه اش را داشته باشم"

در حادثه مسجد جامع حقا که عرضه اش را نشان داد. و اگر از من می پرسی لیاقتش را هم داشت.

ب*الف1)شهدا هم عرضه اش را داشتند هم لیاقتش را...

ب*الف2)از همه بابت غیبت چند ماهه عذر می خواهم.

یا علی مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 11:37  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

بگو سالروز حماسه ملبورن کی است؟

بگو سالروز مرگ چارلی چاپلین کی است؟

بگو انجلینا جولی کی با برد پیت ازدواج کرد؟

بگو سالروز فوت خسرو شکیبایی کی است؟

بگو سالروز شش تایی شدن استقلال کی است؟

*

*

*

*

امروز سالروز حماسه بی بدیل پرواز دبی -- بیشکک است.

ب*الف۱)مردان سایه سبز سرزمین خورشید...دست مریزاد.

یا علی مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 20:30  توسط داداش کوچولو  | 

می نویسم ...
پاک می کنم...
دوباره می نویسم...
اشک امان نمی دهد.
تصمیم می گیرم ابنبار اسم مستعار نگذارم!

این منم که مات و مبهوت کلماتی را که از دهان اکبر بیرون می اید می شنوم.
-:"زن یاسر با سنا...بچش.."
:"خانم سند گل؟...سنا که فقط ۲ ماهش بود.."

شوکه ام...چیزی ورای تصور تو...چیزی میان مرگ و زندگی...نه خوابم نه بیدار...گویی دیروز بود که یاسر شادی کنان خبر تولد "سنا"یش را داد.

می خواهیم ساعت ۲ظهر راه بیفتیم که حرکت به تعویق می افتد تا ساعت ۳ صبح!! فضا امنیتی است.فرمانده سپاه تماس می گیرد :"نرید...منطقه نا امنه..."فاصله ما تا چابهار ۲۰۰ کیلومتر است.از مسیر نیکشهر باید برویم.یعنی رفتن در دل خطر.

ساعت ۲ ظهر عاشورا به مسئوایت خودمان راه می افتیم طرف چابهار...

گریه می کند...:"زنم...زن مهربونم...دخترم..."
-:"گریه نکو یاسر جون...گریه نکن..."
-:"این گریه سر گلوم گیر کزده...داره منو می کشه...ای مردم من یتیم شدم...پیش کی گریه کنم"

صحنه های زیادی از شهادت دیده ام٬شهدای زیادی را روی دستم حمل کردم. اما دیدن جسد تکه تکه شده "سنا" و جسد بی سر و بی دست و پای خانم "سندگل" مرا دیوانه کرد.

دارم دیوانه می شوم که یاسر می گوید:"به فدای تار موی علی اصغر...من بچه ها رو دیشب فرستادم زاهدان...خودم صبح فرمانداری بودم بعدش عزاداری..."

اقای یاسر پردل... حالا فامیلت برازنده ات شد...تو اکنون دل پری داری از وحدت...
به احترام حرفهایت ــ که نزد خدا شهادت می دهم صادقانه بود ــ می ایستم و افتخار می کنم که تو مانند مرد ایستادی.
افتخار می کنم که دوست مردی هستم که "سنا پردل" فرزندش بود و "سکینه سندگل" همسرش.

و شما ما را از چه می ترسانید؟از مرگ خودمان؟مرگ نوامیسمان؟ قطعه قطعه شدن کودکانمان؟

این سالهای حرام می گذرد...این شعار وحدت لعنتی از یاد ها خواهد رفت...اما انگاه ما می دانیم و تسویه حساب با شما...

سلام اقای یاسر پردل...شیر مرد تنهای چابهار...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 14:28  توسط داداش کوچولو  | 

کمک

نفهمید چطور شد.دست و پا زد.لحظه ای سرش بالا می امد و لحظه ای بعد زیر اب بود.

******

صدایی شنید:"کمک..کمک...بچه ام..."کنار رود بود.مادرش مثل همهءمردم به سمت صدا چرخید و دید زنی بر سر و رو می کوبد.وقتی بر گشت پسرش انجا که بود نبود،دید که به سمت رود می دود،کودکی در اب دست و پا می زد.

******

یک بار دیگر بالا امد و با تمام وجود هوا گرفت، حالا کم کم بی حس می شد.جریان اب ناگهان تند شده بود٬ اول اینقدر تند نبود.

******

نمی دانست چه نیرویی باعث می شد انقدر تند به سمت رود بدود. می دانست وسط رود جریان ابی قوی دارد. شاید بچه رفته بود اب بخورد که پایش لیز خورده بود و به رود افتاده بود.چند لحظه او را دید. وقتی پایش به اب خورد تمام وجودش سرد شد ولی راه برگشتی نبود.

******

:"کمک...کمک...شما رو به خدا کمک..."مردم جرات نمی کردند به اب بزنند.وسط رود رفته بود.هیچ کس از جانش سیر نشده بود.

******

چند پا که زد به قسمت عمیق رسید.کودک هنوز دست و پا می زد.خودش را به او رساند و دستش را گرفت.گرمای دست کودک وجودش را گرم کرد،خواست به سمت ساحل برود.مردم مثل تماشا چیان یک مسابقهء فوتبال نگاهشان می کردند.

******

موج...موج...موج...اول اینقدر زیاد نبودند. مثل اینکه با او دعوا داشتند.مردم هنوز هم تماشاچی بودند.

******

او را با خود به ساحل کشاند. پسر بچه با تمام وجود او را چسبیده بود، نفسش بالا نمی امد...سعی کرد کودک را طوری بگیرد که سرش به سمت اسمان باشد تا بتواند هوا بگیرد،کنار ساحل نا گهان جریان اب قوی شد.

******

موج موج نور به سمتش می امد.تاحالا در هیچ رود و استخری این را ندیده بود...نور...نور...نور...

******

با تمام قوا سعی کرد جریان قوی را رد کند.مردی دستش را دراز کرد او کودک را جلو برد:"بگیرش"مرد دست کودک را گرفت.ناگهان پایش لیز خوردو از ساحل دور شد...به همین راحتی...

******

حالا دیگر دست و پا نمی زد،تلاش نمی کرد نفس بگیرد و مردم به پیکر بی جانی که روی موجهای وسط رودخانه بالا و پایین می رفت مثل تما شا چیان یک مسابقهء فوتبال نگاه می کردند.

( الف*ع )مهاجر

 

ب*الف۱)یادش بخیر...روزی کسی که این متن را خواند(نزدیک۵ سال پیش)گریه اش گرفت...

ب*الف۲)داستان را یکی در میان بخوانید...به سبک خودم نوشته ام

نماز و روزه های همه قبول...یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 13:12  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

 

تا ظن نبری که ما ز خنجر ترسیم

وز رفتن پا و دادن سر ترسیم

 

ما گرم روان دوزخ آشامانیم

از گفت و مگوی خلق کمتر ترسیم

 

ب*الف۱) در ماه مبارک رمضان برادر کوچکترتان را از دعای خیر فراموش نکنید.

ب*الف۲)از تمامی دوستانی که نسبت به پست قبل ابراز لطف کردند ممنونم.

یا علی مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 18:49  توسط داداش کوچولو  | 

سلام

در را که باز می کنم اولین چیزی که می بینم لبخندش است:"بهتری؟"
:"سلام...به لطف خدا..."
:"بپوش بریم "
:"کجا؟"
:"ایستگاه صلواتی...سر همین چهار راه بالایی زدیم"
:"با این وضع...؟"
نگاهی به دست اویزان به گردنم می کند و به صورتم که هنوز رد دو سه تا از زخم ها رویش مانده.
:"نترس... دستت بدتر از اینی که هست که نمی شه... قرار بود فردا بخیه هاشو بکشی؟"
:"اره...اما مهم سرمه...تو که می دونی...اگه حمله بهم دست بده"
:"پاشو بیا بریم...اگه دوباره موجی شدی خودم کمکت می کنم"
*****

دو دلم...هم می خواهم بروم هم می ترسم دوباره موجی شوم. از لحظه انفجار تا امشب روزی یکی دو تا حمله دارم.که این اواخر بهتر شدم اما خوب... دل را به دریا می زنم. زنگ می زنم رفیق عشق و می گویم :"دارم می روم"
*****

کنار ایستگاه روی صندلی نشسته ام و دارم به بچه هایی نگاه می کنم که سینی ها را پر و خالی می کنند.اجازه کاری را به من نمی دهند و مرا خجالت زده روی صندلی نشانده اند
:"شما نه حالت خوبه نه بدنت سالمه..همین جا بشینید که برکت جمع باشید" 
هر وقت سرشان کمی خلوت می شود کنارم می ایند و می گویند و می خندند. فقط یکی شان را می شناسم اما گویی سالهاست که همه شان را می شناسم.
*****

لیوان شربت دستم است و دارم مزه مزه اش می کنم که یک ماشین ترمز می کند. جیغ لاستیک هایش همه را به خود جلب می کند و من چهره کریهش را وسط جمعیت اطراف ایستگاه می بینم. درست مثل همانی که موقع انفجار دوم دیدم.همان چهره کریه و پلید که به من نگاه کرد. ناگهان نور همه جا را می گیرد و صدایی می اید....کسی که کنارم بود سینه اش را می گیرد و به زمین می افتد. بالاتر از مچ دستم اول می سوزد بهد تیر می کشد. بعد درد تا مغزم بالا می رود. گوشهایم را می گیرم تا دوباره صدای صوت نشنوم اما خاصیتی ندارد. می افتم زمین و می لرزم. سرم تیر می کشد و دهانم کف کرده...
*****

می خندد:"یک تانکر اب ریختم روت تا برگشتی...یکی از بچه ها پاتو گرفت یکی هم دستاتو..."
به لباس خیسم نگاه می کنم و می گویم:" معلومه!" می خندم...وسط خنده گریه ام می گیرد٬
:" نه تو شانس داری نه من سعادت..."
به چشم های اشک الودم نگاه می کند و می گوید:"نه حاجی...هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند"
دستش را می گیرم که بلند شوم:"اشتباه می کنی... روبه صفتان زشت خو را نکشند "
ارام ارام و با لباسی کاملا خیس به سمت ایستگاه می روم تا گوشه ای بنشینم و تو دست و پای کسی نباشم.

ب*الف۱) از تمام دوستانی که بعد از انفجار و در دوره مجروحیت به یادم بودند ممنونم.

ب*الف۲) از تمام کسانی که برای ناراحت نشدنشان ناچار شدم دروغ بگویم عذر می خواهم.

ب*الف۳)برای نوشتن این متن پدرم در امد!!

این روز ها که حادثه بیداد می کند
دل از فراغ روی تو فریاد می کند

برگرد ای مسافر تنهای فاطمه
بانگ تو قلب شیعه را شاد میکند

عید همه مبارک...یا علی مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 14:1  توسط داداش کوچولو  |